تبلیغات
▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓ - :)


▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓

هوآخـوآه تــوآم جآنــآ و میدآنــم کهـ میدآنــی

سلام عزیزان

+بالاخره باشگاه ثبت نام کردم رشته ی فیتنس

+چهارشنبه پیش مثل سه ساله گذشته با باباجونم تولدخانوم رفتیم قم و جمکران زیارت خیلی زیارت خوبی بود :)

+همسری ام ازاونور رفت خونه مادرش

+جمعه صبح رفتیم خونه ی دخترخالم ناهار اونجا بودیم

+قرار شد عصر برم خونه وهمسر هم از خونه ی مادرش بیاد...

‌اما اصلا حس خونه رفتن رو نداشتم به همسری گفتم:امشبم تو بمون خونتون فردا بریم خونه

اما گفت:نه برنامه ریزی خواب و غذام بهم ریخته هم اینکه دلم برات تنگ شده....

عصری پیام داد:فاطمه جان من خیلی بی حالم میشه فردا بریم خونه...

منم گفتم :آره عزیزم....

به مامانمم گفتم:من امشب اینجام شام بریم خونه ی خاله اینا

+شب شد و رفتیم پسر سه ماهه دخترخاله همش بغلم بود اسمش (علی)

کلی ام حرف زدیمو خندیدیم...

آخر شب هم یه سر رفتیم خونه بابابزرگم دایی اینام اومدن

+شنبه صبح من سریع اومدم خونم رفتم باشگاه

+وقتی همسری اومد بغلم کرد و کلی سربه سرم گذاشت وگفت:دلم برات تنگ شد....

+یک شنبه بعد باشگاه رفتم آرایشگاه ابرومو برداشتم و رنگ مو خریدم

+مامانم زنگ زد و گفت:خاله اینا و دایی اینا همشون خونه ی دخترخاله ان....

آقا خب من چه گناهی کردم :(

منم دلم میخواست تو جمعشون باشم :(

زنگ زدم همسری طفلی و اجازه ی رفتن را صادر نمود

لباس مهمونیامو پوشیدم و خوشگلاسیون کرده راه افتادم...با کلی وسایل...

وقتی رسیدم خاله بزرگم که دیر به دیر میبینمش و تو قم زندگی میکنه...یهو گفت:فاطمه چه خوشگل شدی ....


+همون روز خاله پری هم امدند با دلدرد

+عصر حاظر شدیم شام رفتیم خونه ی خالم همه اونجا بودن...

+دوشنبه مراسم مامانم بود،برای تمام شدن سربازی داداشم مولودی امام رضا گرفت...

+ناهارهم مهمون داشتیم....

+من کارا رو کردم و ساعت :۳ مولودی شروع شد

+ازآشناهای قدیمی مامان که دیر به دیر میبینیمش اما آشناییشون خانوادگیه اومدن بودن برای کادوی عروسیم یه سرویس چای خوری دادند و ۵۰ تومان پول :))))

کلی ام گفتن:چقدر ناز شدی....

عکس عروسیمو هم دیدن میگفتن:شکل باربی شدی ^_^

مولودی خیلی خوب برگذار شد...

+عصرهمه رفتن کلی کار موند که انجام دادم....

+سه شنبه دختر،دخترداییم عمل داشت و عملش خطرناک بود و ممکن بود نصف صورتش فلج شه :(

+منم کلی استرس داشتم براش به کلی آدم هم سپردیم براش دعا کنند....

+روز سوم پریودمم بود رفتم دکتر آمپولای و قرصای حاملگی رو شروع کرد

+۸۵ تومان پول داروها شد :(

+عصر خبردادند عمل خداروشکر باموفقیت تموم شده

و قدرت دعا رو اینجا بود که فهمیدم....

+عصر راه افتادم سمت خونه...


+میگم یه وقت زشت نباشه زمانی که من میخواستم طلا بفروشم قیمت طلا گرمی ۱۰ هزارتومن بود :|

الان که من میخوام بخرم هی میشه ۱۱۲ هی میشه ۱۱۴



تاریخ چهارشنبه 20 مرداد 1395سـاعت 10:21 ق.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

MisS-A

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ