تبلیغات
▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓ - یا رب نظر تو برنگردد....


▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓

هوآخـوآه تــوآم جآنــآ و میدآنــم کهـ میدآنــی

سلامممم نماز روزه هاتون قبول عزیزانم

وای چقدر زیاد نبودم :)

دلیلشم اینه که شبا تا ۵ بیدار میموندم

صبحام تا ۱ میخوابیدم :)

یک تا سه کارامو میکردم....

با همسری قرآن میخوندیم باز میخوابیدیم تا ۷

هفت هم کارای افطار رو میکردم...... :) :|

البته این بین یه روز شعله زرد درست کردم عالی شد :)

و در آتش سوزی شهران گاز برق آب تلفن مادرشوهراینام قطع شد...

شب گفتیم بیان خونه ی ما.....

که لوله ی آب همسایسشون ترکیده بود آب میزد به خونه ی اینا....

من هم کلی با زبان روزه تدارک دیدم

کلی اشپزی کرده بودم

کلی اعصابم خرد شد و گفتم بگو بیان دنبال ما

شامو ببریم اونجا بخوریم....

روزهای ماه‌ رمضون با دعاها و حال هوای خوبش خیلی شیرین بود......

وقتی دم افطار حرم امام رضا رو نشون میداد خیلی دلم میگرفت....

دلم میخواست مهمون حرم آقا باشم....

یک شنبه پیش بود من سیم تلفن و آیفونو کشیدم

گوشیارو گذاشتم رو airplane mode و خوابیدیم....

عصر که بیدار شدیم همسری گوشیشو گذاشت حالت عادی ...

چندین تماس ناموفق :(

زنگ زد همکارش بود حرف زد تا که قطع کرد

گفت:فاطمه مشهد میری؟؟؟

من با دهن باز مونده 0_o

بگم من از خدامهـ =)

پریدم بغلش...فشارش میدادم و گریه میکردیم

گفتم: تو همه زندگیمی.....مرســــی :(

واقعا بدنم یخ کرده بود و میلرزیدم

تو عمرم خبر به این شیرینی نشنیده بودم.....

خیلی شب خوبی رو گذروندم.....

دوشنبه خونه رو از ته تمیز کردم وسایلو جمع کردم

بلیط قطار گرفتیم و رفتیم خونه ی مامان اینا

سه شنبه صبح وسایلو برداشتیم رفتیم راه آهن

۱۲ ساعت تو راه بودیم و من هنوزم باورم نمیشد :(

ساعت ۶:۳۰ رسیدیم

رفتیم هتل صادقیه اتاقمون خیلی کوچیک بود...

من خیلی وسواس دارم به سرویس بهداشتی

مخصوصا زمانی که حمام و سرویس بهداشتیش باهم باشه تازه بی فاصله..... :(

من اجبارا یه غسل زیارت تو اونجاگرفتم تا بریم زیارت آقاجانم.....

همسری گفت: فردا اتاق رو عوض میکنیم....

رفتیم حرم از باب الجواد

دی ماه که رفتم بخاطر مسمومیت خیلی اذیت شدم...

زیارتم به دلم نچسبید...

اشکام رو گونم سرازیر میشد...

به نماز جماعت نرسیدم فورا نماز رو خوندم رفتم زیارت....

خیلی شلوغ بود ....خانومهای محترمم میچسبند به ضریح و نمیگذارند زیارت بکنیم.... :(

من از دور سلام دادم ...از خادمی پرسیدم کی خلوت تره گفت: قبل نماز صبح...و ساعت:۲،۳ ظهر که اوج گرماست..‌.

گفتم: پس همون موقع ها میام‌‌‌ یه دل سیر زیارت میکنم..‌‌

باهمسری رفتم صحن امام خمینی که با چراغ های رنگی تزئین شده بودند...مثل بهشت بود....

شب تولد آقاجان امام حسن(ع) تو مشهد....❤

چهارشنبه میخواستیم نماز صبح بریم نماز... اما همسری خیلی خسته بود نرفتیم.... :(

ساعت ۷ رفتیم صبحانه...بعدش رفتیم بیرون یکم پرس و جو کردیم چطور بریم طرقبه یا شاندیز .....

بعدش رفتیم بازار گردی رفتیم بازار رضا

آیا( رز بانو و پیچک) را میشناسید؟

نویسنده وبلاگ ( فصل جدید دوتایی های ما)

بلی با رز گلی قرار گذاشته و در حرم دیدمش

کلی حرف زدیم :) خوشگذشت ^_^

جای بانوعاشق جان خالی حیف شد....

من از یکی دو سالی هس که میشناسمش

ان شاالله سری بعدی که رفتم میرم خونه خودش :)

نزدیک اذان برگشتم هتل همسری کمی خرید کرده بود و اتاق را عوض کرده بود وسایل را جابه جاکردیم و رفتیم ناهار...‌‌

بعد ناهار همسری رفت استخر من رفتم حرم

اصلانشم خلوت نبود :(

اما هرجور بود رفتم جلو یه دست کشیدم ب حرم زیارت کردم..... :)

بعد رفتم رواق دارلحجه....خیلی این رواقو دوست دارم :( خیلی زیباو آرامش بخشه و سنگی که میگن خیلی نزدیک ارامگاه مطهر اقاس رو زیارت کردم....

ضریح رواق دارلحجه خلوت تر بود و راحت زیارت کردم...

برگشتم هتل همسری از استخر برگشته بود....

گفت: یکی از همکاراشم اونجا دیده بود...

رفتیم شام ...بعد شام رفتیم حرم زیارت کردیم و رفتیم صحن رضوی نشستیم دعای توسل جمعی خوندیم و دعا کردیم ...بعدش آقای قرائتی صحبت کرد...

بنظرم حرفاشون خوب بود چون هم توش احکام هم طنز داشت.....

برگشتیم هتل خوابیدیم

صبح متاسفانه باز برای نماز نرفتیم حرم :|

بعد صبحانه رفتیم‌ یه گشتی زدیم ...من بین راه چشمم سنگین شد...خواب بدی منو گرفت....رفتیم هتل من بیهوش خوابیدم همسری رفت نماز ظهر حرم

بعد ناهار رفتیم تو لابی نشستیم کمی از اینترنت پرسرعتش سو استفاده کردیم :))))

عصررفتیم نماز جماعت حرم

بعدزیارت کردیم و رفتیم شام ...بعد شامم رفتیم اتاق و خوابیدیم

صبح رفتیم نماز رواق غدیر (گل تبرک) را گرفتیم

رفتیم حرم خادمی گفت : دعای فرج رو بخون راه برات باز میشه و میتونی دعا کنی..‌

منم میخوندم و رفتم و واقعا زیارت کردم :)

یه خانوم عربی بود از کربلا اومده بود....

بهش دست و پا شکسته با عربی گفتم رفتی حرم امام حسین(ع) دعام کن :(

گفت:حتما :(

رفتیم هتل خوابیدیم تا ۸ ...بعدش رفتیم صبحانه همکار همسری و زنش اونجا بودن.... باهاش اشنا شدیم..

بعد صبحانه رفتیم حرم نماز جمعه...^_^

بعد نماز برگشتیم ناهار خوردیم و رفتیم لابی سر اینترنت...ساعت ۴ بود به همسری گفتم بیا بریم پارک جنگلی وکیل آباد :)

رفتیم مترو سوار شدیم تا ایستگاه وکیل آباد

متروش برعکس متروی تهران خلوت ساکت تمیز و خوب بود....نه همهمه ی آدما نه فروشنده ای بود :|

خیلی پارک جنگلیه قشنگی بود واقعا ارزششو داشت :)

برگشتیم هتل....بعد شام رفتیم حرم باز دعا هارو خوندیم اومدیم هتل خوابیدیم....

نماز صبح خوندیم رفتیم وسایلامونو جمع کردیم....

روز اخر بود :(

ظهر با زنه همکار همسری رفتیم خرید

یه لباس نی نی قرمز دخملونه دلمو برد :)

خریدمش تا تبرکش کنم به حرم آقا

موقع برگشت حلیم نذری میدادن

زن همکارش گفت بریم بگیریم....

مام رفتیم گرفتیم چه حلیمی بود :)

همسری از استخر اومد خورد خیلی خوشش اومد

و اولین شب احیا که مامشهد بودیم :(

استراحتیامونو کردیم رفتیم حرم شب احیارو اونجا گذروندیم تا صبح اصلا حال خودم نبودم

اشکام مجال نمیداد...با امید دعا میکردم

دلم آروم بود....آرومه...آروم :(

همسری گفت :بده لباسو ببرم بمالم به حرم :)

نماز صبحو خوندیم رفتم سمت ضریح خیلی خلوت بود.دل سیرزیارت کردم.....رفتم بیرون به همسری گفتم بریم آب سقاخونه طلارو برداریم برای تبرک....

تو این میان بازم دلم میخواست برم سمت ضریح

اما وقت رفتن بود.....

+راستی گفتم اسمشو نبر بهم پیام داد؟تو تلگرام گفت:

زیارت قبول خانومی،التماس دعا....

ان شاالله قسمت همتون شه....

الانم بنده در خاله پری به سر میبرم با درد شدید :|.....


تاریخ چهارشنبه 9 تیر 1395سـاعت 10:55 ق.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

MisS-A

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ