تبلیغات
▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓ - بهترین ماه خدا مبارک ....❤


▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓

هوآخـوآه تــوآم جآنــآ و میدآنــم کهـ میدآنــی


سه شنبه بود که رفتم خونه ی مامانم.... نم نم استرس عکس رنگی وجودم رو گرفت....

اما یاد غصه هام افتادم....یاد گریه ها.... یا ترس هام...

مصمم تر از قبل شدم....

من باید هرجوری بود به این ترس ها پایان میدادم....

صبح من و بابام رفتیم به سمت ولیعصر(ع)

خب کمی خجالت میکشیدم از اینکه بابام اومده....

اما همسری ماموریت داشت....

مامانمم که دل درد کشیدنمو نداشت....

آروم بودم دومین نفر رسیدم....

اولین نفر خانوم ۲۶ ساله ای بود که دوبار تجربه سقط در ۶ ماهگی رو داشت :(

خیلی دلم گرفت :(

خیلی میترسید من سعی کردم بهش آرامش بدم...

تا......

یه خانوم ۳۹ ساله با همسرش که سنی ازش گذشته بود اومد که اون هم سقط های زیادی داشت.....

کلی از درد عکس رنگی گفت.....

من که تااون لحظه اروم بودم

سرد شدم....لرز گرفتم.... :(

خانوم ۲۶ ساله که دیگه هیچ.....گفت:اول تو برو من میترسم.....

منم از خدا خواسته برای اینکه زودتر این استرس لعنتی تموم شه رفتم....

خوابیدم تو جایگاه.... انگار خودم رو برای مرگ آماده کرده بودم هر ذکری که یاد داشتمو خوندم.‌....‌

یک لحظه یک دردی حس کردم ....

۲ دقیقه ای طول کشید

دردم مثل درد پریودی بود.... خانوم دکتری که خیلی جدی و اخمو بود حالا میگفت:احسنت احسنت بااین سنت مثل زنای دیگه جیغ و داد نکردی....

یه ژلوفن خوردم رفتم بیرون بالبخند رفتم تا به زنای دیگه بگم حالم خوبه و درد آنچنانی نداشت....

خانوم ۲۶ ساله که رفت و اومد با گریه گفت:درد داشت که .... و از درد به خودش میپیچید......

خب واقعا من دردم رو ترجیح دادم به ازبین رفتن این ترس ها.....

جوابش که یک شنبه حاظر شد:

لوله هام باز هستند و همچی نرمال :))))))))))))))

خیلی خیلی خوشحال شدم خداااااااااااااایا شکرت....

پنجشنبه :همسرجان که آمد خونه یهو گفت :تولدت مبارک و کادویی داد ^_^

یه کتووووووونی خیلی خوشگل خیلی دوسش دارم

یه سینی صورتی فانتزی هم که خیلی خیلی دوستش میداشتم برایم خرید....

جمعه رفتیم خونه ی مادرجانم

برایم کیکی گرفتند....همزن کاسه ای :)

مانتوجان خوشگلی

زنداداش آینده تیشرتی زیبا

دخترعمویی ظرفای مسافرتی

خاله کوچکی پولی

فردای آن روز وعده یمان خانه ی مادرهمسرشان بود

زیرا تولد بردار کوچکشان هم با من بود....

ما آنجا بودیم که اسمشونبر جانشان همراه برادر همسرشان آمد....

اسمشو نبر جانشان گویی برای بار اول آمده اند نه کمکی نه تعارفی

مادرشوهرشان ناراحت شدند

حتی شوهرجانم بلند شدند که سفره جمع کنند تا به من کمک کنند اما غیرتم نگذاشت گفتم شما چرا ؟؟؟؟ :|

وقتی زن هست شما چرا؟!؟!

عجب..... بگذریمــــ :|

مادرشوهرشان گفتند :من این روتختی را برای تو درست نمودم کادو ات اما جلوی اسمشو نبر جانشان نمیدهم دیگر..... :| :|

آن شب به خانه جانمان برگشته و مشغول خانه تکانی برای ماه رمضان جان نمودیم....

پدر جانه جانان در گرما به خانه ام امد تا مدارکی برایم آورد.... :(

من هم به خرید رفته و هرچه بود آماده کردم برای پذیرایی از عشق جان....

اولین سحر ماه رمضان عجیب گریان بودم :(

کلی دعا نمودم.....

اولین روز هم خیلی خوب گذشت بسی حالمان زیباست.....

من ایمان دارم که خدایم برایم بد نمیخواهد.....

من دلم روشن است به رسیدن به آرزویم.....

خدایم دوستت دارم....... ❤


+من:جواد میدونی گاهی که ناراحتم میکنی،جوری ازت تنفر دارم که دلم میخواد داغم به دلت بمونه..... :(

اما گاهیم جوری عاشقتم که نمیدونم چجوری بهت حسمو برسونم..... :(

+همسری جان:ولی من وقتی ازت ناراحتم از تو بدم نمیاد از کارت بدم میاد......

+من:عاشقتم

+همسرک با قیافه ی لج درار :باشه (×_×) =( :|


تاریخ سه شنبه 18 خرداد 1395سـاعت 11:11 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

MisS-A

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ