▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓

زندگی سه نفره ی ما

پنجشنبه صبح من اومدم خونه مامانم

همسری ام چون خونشون کارهایی داشتند رفت خونه مامانش

چون برای بار دوم حجامت کرد

پیاده روی براش ضرر داشت

گفتم نیاد و شب بمونه اونجا

و اما من :)

عصر با بابایی ومامان رفتیم فروشگاه اتکا و خرید کردیم برای خونشون

داداشم عصر گوشیشو گم میکنه

و بابام وقتی دید چقدر ناراحته باز رفتیم فروشگاه اتکا و براش یه گوشی خریدیم....

و از اونجا رفتیم نازی آباد و پیتزا و قارچ سوخاری خوردیم :)

از‌اونجا بابایی برام یه روسری قواره بلند مشکی به انتخاب خودم برام گرفت....

چون گاهی بامانتو میرم این روسری بهترین گزینه برای داشتن حجاب خوب می باشد :)

چندتا بادکنکم گرفتم :-)

اونشب از دست همسری ناراحت بودم و اصلا باهاش حرف نزدم‌.‌‌‌‌‌...

دلمم براش تنگ شده بود :(

این عادت لعنتی ...... :(

آره درسته.....

جوری عاشق شدم که تحمل دوریشو ندارم :(

شایدم ناراحتیم از دلتنگی بود....

یعنی قطعا از دلتنگی بود ..... :(

اونشب با بغض خوابیدم و گوشی خاموش کردم

در اوج نیاز دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم :(

صبح بیدار شدم رفتیم خونه ی دخترخاله ناهار اونجا بودیم

نی نی دختر خاله رو کلی بازی دادم :)

باهمسری کمی sms بازی نمودیم .....

برگشتیم خونه و بابا و مامان رفتیم خونه ی مادربزرگم

بعد که رفتیم خونه منتظر بودم همسری بیاد بریم بازار .....

اما اون ساعت ۶ sms داد

همسری:خوش میگذره در فراغ من؟

من: بله چرا که نه،به شما بیشتر خوش میگذره.

همسری: عه از کجا فهمیدی؟

من: تازه راه افتاددددددددی؟ :|

همسری: نه دیروز راه افتادم ؛)

من:اره دیگه معلومه خوش نگذشته،من دوساعته منتظرم بیای بریم بچرخیم،بله بیایم معلومه نمیبریم :|

همسری: باشه میام میچرخونمت...

و........

خیلی ناراحت بودم از دستش :| ....

وقتی رسید بخاطر حفظ ظاهر جلوی مامانم اینا عادی بودم

اما رفتیم اتاقم دمار از روزگارش در آوردم :| ......

پروسه این ناراحتی تا آخرشب بود....

که.....

آخر شب دلم دیگه داشت میترکید....

رفتم بغلش و ۵ دقیقه ای تو بغلش بودم.....

بعد گفت پتو بنداز سرما میخوری ....

گفتم:نه خوبه...

گفت:به خاطر خودت میگم بد سرما میخوری....

گفتم:مگه خاطریم دارم ؟ :)

گفت :آره زیاد .....اونی که خاطر نداره منم ....

کلی حرف زدیم و........ :)

صبح شنبه رفتم دکتر.......

برام عکس رنگی نوشت ..... :(

گفت ماه دیگه دوم یا سوم پریودت بیا و آمپول بزنی که زودتر حامله بشی...

میگن خیلی درد داره :(

قیمتشم بالاست.....

سه شنبه وقت گرفتم :(

از دردش نمیترسم میترسم واقعا بسته باشه یا مشکلی باشه ...... :(

کلی گریه کردم..... :(

اومدم خونه ی خودم مرتب کردم

رفتم دوش گرفتم خوشگلاسیون کردم همسری اومد....

عصر رفتیم بیرون گردو ،سس شکلات و جینگیلی ستاره و قلبی های رنگی برا تزئین کیک خریدیم

 مرباجان توت فرهنگی :) درست نمودم

الانم عطر خوش توت فرنگی تو خونمون پیچیده :)

البته از یه طرفم بوی قرمه سبزی

از یه طرفم بوی خوش برنج شمال میاد

وای که چه فضاییه...... :)



تاریخ یکشنبه 9 خرداد 1395سـاعت 10:19 ق.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

MisS-A

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ