تبلیغات
▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓ - وای از عشق....


▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓

هوآخـوآه تــوآم جآنــآ و میدآنــم کهـ میدآنــی

۱)چهارشنبه

+ژله درست کردم

+مرغ پختم تابرای همسرک کوکوی مرغ بذارم ^_^

کوکویی که وقتی براش درست کردم بشدت دوست داشت....میگفت:کوکوهاوکتلتات همیشه خوشمزه میشه،مامانم اومد براش کوکوی مرغ درست کن :)

+کلی اوجگل و موجگل نمودم وقتی اومد خیلی خوشش امدندی،کلی عکس های خوووووشگل گرفتیم

+آماده شدیم رفتیم ددر دودور اول رفتیم نعمت و فالوده مخصوص خوردیم،بعد کلی پیاده روی و یکم خرید ذرت و پنیرپیتزا.....



۲)پنجشنبه

+صبح رفتیم شاه عبدالعظیم و خرید کردیم ورفتیم خونه ی مامانم

+شب خونه ی داداش همسر اینا بودیم....

+مادرشوهراینا یه خونه دارن که‌سه طبقه‌اس

طبقه اول خالی بود بعد از اندکی تعمیرات گفتن مابریم اونجا.....

بزرگترین مزیتش این بود که به مامانم نزدیکیم :)

اما بدترین عیبش اینه جارییشون طبقه دوم همون خونه ان......

و همانطور که میدانید جاریه مثلا محترم خبرنگاری میکند و خبرهارا به اینور و آنور میرساند :|

دوما :من در خونه ای که الان ساکنش هستم

طبقه ی سومم دوراز هر آشنایی،دور از همسایه های فضول.....دوراز شهرو آلودگی و آرامش و آرامش است که دارم ......

بی عقلیست آرامشم را به آن زندان که مامور عذابش جاریست ببرم.....

این هارا گفتم که بگویم من همسرک را قانع نمودم که سکونت ما در آن خانه فقط موجب برهم ریختن آسایش و زندگیمان میشود اوهم بی حرف پیش پذیرفت و به مادرش گفت:ما دوری را ترجیح می دهیم :)))))

یعنی خوشحالم که همسرک اخلاق من و جاری را میشناسد و به راحتی قبول میکند...حق بامن است... :|

خلاصه جاریشان با پا پس میزد و دست پیش را گرفت و از فرصت استفاده کرد و از طبقه ی دوم به طبقه ی اول نقل مکان نمود.....

وآن شب ما آنجا دعوت بودیم.....

جاریشان هم که همچنان با ادا و اطوار برخورد میکرد....

من هم شاهد گرم گرفتن مادرشوهر و او بودم اما محلی به حرف هایشان نگذاشتم که نگذاشتم....

آن شب به همسرک گلایه ای نکردم از رفتار خانواده اش.....

ازقضا بسی شاد و خرسند بود در رخت خواب همی بغل و فشار و شادی از خود نشان میداد و همش با محبت برخورد مینمود.....

به او گفتم :آدمی دوست دارد لحظاتی هیچوقت تمام نشود این از آن لحظه هاست.....

جمعه:رفتیم دیدن نی نی دختر خالم علی آقا ریزه میزه

+موهاموووووو کوتاه کردم ^_^

خیلی بهم میااااااااااااااااااااااد

همسرشون وقتی دید خیلی ذوق کرد گفت درسته گرون گرفت اما مثه عروسک شدی :| :)

باید رنگی بخرم و تجدید رنگ نمایم

آخرسری کچل میشم از بس مث رنگین کمان رنگ میذارم حالا ببین :|

این سری میخوام موهامو روشن کنم :|

+بزنننننننن دست قشنگه رو برا خاله پری جووووووون

بی آمپول اومد،واقعا خوشحالم ^_^

+حس این روزهام :خدا هدیه ای داد در قبال کار خوبی که نمیدونم چیه.....و اون همسرک صبورمه که عاشقانه عاشقشم......❤

تاریخ یکشنبه 5 اردیبهشت 1395سـاعت 12:11 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

MisS-A

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ