تبلیغات
▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓ - من و بارون...... ^_^


▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓

هوآخـوآه تــوآم جآنــآ و میدآنــم کهـ میدآنــی

طنز نوشت:‏

اونقدر تو ذهنم با بقیه دعوا و کتک کاری کردم

که مطمئنم همین روزا یه "پلیس افکار" واسه جلوگیری از جرایم ذهنی تشکیل میدن :|


+خب علیکوم السلامون

از کجی شروع بنمایم؟؟!!

آها از اینجی که مادرجانم پایش زخم شد با چند بخیه :(

صبح به دیارمادر امدندم و به پرستاریش شتافتم خداروشکر بهبودی حاصل نمودندی.......

آزمایش پرولاکتین را دادندم...‌

الباقی آزمایشات بماند تابعد.....

صبح بعد آزمایش قدم زدم تاخونه تو هوای بارونی

با آهنگ وبوی بارون.....

خیلی کیف نمودندم

ظهر باخاله رفتم سرخاک مادربزرگ خیلی دلم تنگش بود واقعا......... ازش طلب دعای خیرکردم.....

آخه قبلا هم که به دعانیازمند بودم ازش خواستم.....

مادربزرگ جان هم از خدا خواست و اجابت کرد دعایم رو.......

خب تقریبا دوماه مونده به تولدم

روز پدر هم نزدیکه..... :( چی بخرم آخه.... :(

دلم یه اتفاق میخواد که نمیدونم چیه......اما میخوام بیوفته ..... یه اتفاق خوب..... تا حالم خوب شه برای همیشه..... :)

+ امروز حس دوست داشتن به همسر ندارم...... :(

+کلی نوشتم اما دیدم موج منفیه کلش رو پاک کردم.......

باشد که رستگار شویم...... :| :)

تاریخ پنجشنبه 26 فروردین 1395سـاعت 06:31 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

MisS-A

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ