تبلیغات
▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓ - دل من از توچه پنهان که توبسیار خری.....​ :)


▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓

هوآخـوآه تــوآم جآنــآ و میدآنــم کهـ میدآنــی

پنجشنبه شب رفتیدیم خونه مادر جان

صبح جمعه تا عصر گذشت.....

عصر همسر عزیزم رهسپار شد به بوستان آب و آتش جهت ملاقات نمودن جمعی از دوستان زمان ژتون خوری :))))) {دانشجویی}

از همسر رفتن،از من بیقراری......

چرا......؟!!!

چون بنده چندین بار گفتم مرا به آن پارک ببر.....اما بهانه و بهانه......

خلاصه پدربزرگوارم و من رهسپار نازی آباد شدیم.....

اول رفتیم کمی بازار گردی

کاری که همسر دوست نمیدارد اما پدر جان رفیق پایه ی من برای بازار گردیست.... :)

پدرجان کیفی برایم خرید و غم هایم را به دست فراموشی سپرد :))))))

من هم کیف را گذاشتم برای زمان عیدی آوردنشان که به عنوان عیدی بیاورند

بعد هم پدر جان آیس پکی مهمانمان کرد وشام پیتزا با قارچ سوخاری :)

خیلی بیش از خیلی خوش بگذشت ^_^

کلی هم درددل نمودیم ^_^

از ما برگشتن به خانه و از همسر نیامدن........

تا ساعت ۸ زنگ زد وگفت :من به خانه ی برادرم می روم جهت مذاکرات

گفت نیم ساعت و شد دوساعت ..... :|

از همسر آمدن و ازمن ناراحتی......

وقتی شامش را خورد آمد بخوابد به رویش نیاوردم دیگر ....

تاشروع کرد به حرف زدن

گفت:ما قرارمون این بود که سه نفری باشیم اما دوست احمقم نامزدش رو هم آورد :|||||

این را گفت و من :|||| :((((((((((((

خوشحالم که صداقت دارد همیشه اما رگ غیرتم که این چیزها نمیفهمد :|

میدانم که همسرکم جزسلامی حتی نگاهشم نمیکند :|

میدانم که همسرم خبرنداشت که قرار است زنی بیاید......

اما منه طفلکی حساس و حسود و غیرتی واشکاهایی که یواشکی میریخت ........ :(

با همه ی احساس وحشتناکم کشش ندادم......

همسرک....:دیونه من که آنقدر دوست دارم

منه مظلوم : کاش آنقدروابستت نبودم،کاش آنقدر روت حساس نبودم

همسرک توضیحات فراوانی داد تا قانعم کند :| من هم بیخیال شدم، این نیز بگذرد :|

دست آخر بدهکار هم شدم و نازکش :/


+همسرک مهربانم تبلتی خریدندی و پدرجانم از آن خوش آمدندی و سفارش دادندی

و (tab 4 -»طفلکی که پدرجانم خریدنده بودندی و چندبار هم از آن استفاده نکردندی :)


+تبلیغ نوشت:خونه تکونی رو شروع کردم با دیوار شوی cif که عالی و فرا تر ازعالیست....

(برای توضیحات بیشتر پیام بگذارید)


+گلایه نوشت:میخواستم مامانش اینارو دعوت کنم اما مادرجانشان فرمودند حوصله ندارند :/


تاریخ شنبه 24 بهمن 1394سـاعت 05:55 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

MisS-A

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ