تبلیغات
▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓ - این داستان:من و پشت درو سرما :(


▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓

هوآخـوآه تــوآم جآنــآ و میدآنــم کهـ میدآنــی

الان من روی سنگ یخ پله نشستم و این خاطره را مینویسم :|
داشتم گلدونارو از تو راهرو میبردم بذارم تو بالکن یهو باد میزنه در بسته میشه
حالام کتری رو گازه  البته کمه اما میترسم :((((((((
خدایا خودت رحم کن :(
همسر محترمم راهش دوره تا بیاد ساعت شده ۳:۳۰
مامانم زنگید گف کجایی جریانو گفتم بنده خدا بابام راه افتاد بیاد :(
خدا خودش بابامو نگه داره
کاش یه روزی بتونم براش کاری کنم اما میدونم نمیتونم......
خب این چندروز خیلی سر خاله پری درد کشیدم
دیروزم دوست همسری با خانومش و نوزادشون اومدن خونه ی ما اما ناهار و شام نیمدن بنده خداها...
من هی میخواستم این ماه دعوتشون کنمااااا ناهار اما هی نشد تا خودشون اومدن
کلی ام زحمت کشیدن ۱۰۰ تومن پول و یه تاپ خوشگل و روسری و یه جعبه شیرینی آوردن....
منم با چای تخمه پاپ کرن که خودم درست کردم ومیوه و شیرینی ازشون پذیرایی کردم....
الانم باید سریع بابام اومد براش پیتزا درست کنم....خدارو شکر خرید کردم که از بابام پذیرایی خوب کنم......
تاریخ شنبه 14 آذر 1394سـاعت 01:25 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

MisS-A

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ