تبلیغات
▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓ - :)


▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓

هوآخـوآه تــوآم جآنــآ و میدآنــم کهـ میدآنــی

هنوز عادت نشدم بازم عقب انداختم....

نمیدونم چی بگم....میترسم...باهاش کنار اومدم...اماچرا؟؟؟؟واقعا چرا؟؟؟؟؟؟

هی این خلع رو همیشه حس میکنم... :|

چه میشه کرد....

روضه ی حضرت رقیه مامانم که به نیت من انداحته بود خیلی خوب برگذارشد...

شب باهمسری رفتیم شاه عبدالعظیم زیارت..

فرداش برگشتم خونم

یکی از دوستای اینترنتی که ۵ساله باهاش دوستم اومده تهران تا بینی شو عمل کنه ما سه تا دوستیم خیلی صمیمی ایم باهام

یکیشون بوشهر و یکیشون گیلانه....

اومدکلی همو دیدیمو حرف و خنده و.....

شبش باز رفتم خونه مامانم

همسری ام یه سری کار داشت

بعدش بهم اس ام اس داده کارم تاساعت۹طول میکشه من شام میرم خونه داداشم ....

اصلاااااااااااا نگفت توام میای یانه؟ :| 

من بدم میاد بی من جز خونه مامانش جایی بره :|||||

هیچی شب زیاد حال خوبی نداشتم ۸شب رفتم خوابیدم.... :|

ساعت: ۱۱ بود حس کردم یکی بغلم کرده داره میخنده... 

همسری بود...یاد حال بدی که برام درست کرد افتادم... :(

خودمو کشیدم عقب.... کلی نازکشید محلش نذاشتم...آخرش‌‌خودشم رفت عقب...

یک ربع گذشت دیدم هی تکون میخوره سروصدا میکنه :))))) 

هروقت باهاش حرف نمیزنم کلی سرصدا میکنه که بهش توجه کنم :)))))))))

کلی دلم براش رفت یکم غیرمستقیم منت کشی کردمو خوابیدیم.... :)

فرداش رفتم خونه مامان همسری عصرم برگشتیم خونمون....الانم دارم میرم خونمو تمیز کنم...

تاریخ یکشنبه 24 آبان 1394سـاعت 10:23 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

MisS-A

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ