تبلیغات
▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓ - رویدادهای هفته :)


▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓

هوآخـوآه تــوآم جآنــآ و میدآنــم کهـ میدآنــی

سلام عزیزان عزاداریهاتون قبول باشه...... :(

دوشنبه:

۱)خونه رو تمیز کردم..

۲)باهمسری رفتیم بازار روز کلی خرید کردیم...

سه شنبه

۱)صبح رفتم خونه مامان بزرگ وبعد برگشتم خونه...

۲)به مناسبت دهمین ماهگرد عروسیمون چندتا عکس انداختیم و بعدش(...)

۳)همسری رفت مسجد تاساعت ۱۰ موند عزاداری،منم اول یه نرگسی بامخلفات خوردم ^_^

بعدش انار دون کردم خوردم وبرای همسری گذاشتم کنار....

چهارشنبه:

۱)لباسامو جمع کردم برای چندروزی که میرم خونه ی مامانم

۲)به همسری sms دادم همسری حقوقتو گرفتی؟

گفت:آره

گفتم: عـــه عزیزم از کجا میدونسی دلم فلافل میخواد؟؟؟باشه عزیزم دعوتتو رد نمیکنم :))

گفت:باشه

۳)همسری موند اضافه کاری وقتی اومد سرش درد میکرد...یه استامینوفن خورد کمی خوابید...بعدش براش یه چای دم کردم و توش گلاب ریختم...^_^

۴) براش چای ریختم و بیدارش کردم ^_^ عاشقه اینه بعد خواب چای بخوره....

منم همیشه زودتر از همسری بیدار میشم و چای دم میکنم...

خیلی خوشش اومد ~_~ گفت:سرم خوب شد...چای خیلی چسبید...

۵)بعدش رفتیم بیرون اول یه بستنی میوه ای با دیزاین شیک :) خوردیم...

یکم پیاده روی کردیم و رفتیم یه فلافل حسابی خوردیم،خعلی حال داد :)

پنجشنبه:

۱)صبح رفتم خونه مامانبزرگ،بعد مراسم اومدم خونه مامان اینا،همسری اومد اونم مراسم بود و برام غذا آورد...بعدش خوابیدیم‌...بیدار که شدیم همسری رفت مسجد،منم بامامان رفتیم خونه بابابزرگم...بعدشم باهمسری رفتیم مسجد،توراه یکم باهمسری بحثم شد...

رفتم مسجد کلی بغضم گرفته بود و گریه کردم....خیلی مراسم اونشب چسبید..

جمعه:

۱)صبح همچنان باهمسر سنگین بودم...رفتم مراسم مادربزرگ...بعدش باهمسری رفتم مسجد توراه باز حرفمون شد :|

۲)بحث سر خواهرشوهر محترمه بود.... :|

۳)بعدش که اومدیم خونه یکم باهام حرف زد...،منم حرف زدم و بحث خاتمه یافت.

۴)خودم میدونم خیلی غر غرو شدم -_-

۵)خوابیدیم.....بیدار که شدیم رفتیم خونه مادربزرگم حلیم هم زدیم و بعدش رفتیم مسجد و مراسم....

شنبه:

۱)به همسری گفتم:بره به مامانش سر بزنه و حلیمشون رو ببره.... -_-

۲)منم با مامان یکم رفتم دسته دیدم و برگشتم....

۳) با عمه امم بحثم شد...چون سر مامانم داد زد :| ....

۴)همسری که اومد رفتیم ۱۵ خرداد شمع هامونو روشن کردیم...برگشتیم مسجدمراسم....

۵) به پیشنهاد همسر به خواهر همسری پیام دادم دلیل این رفتاراشو پرسیدم :|||

گفت:هیچی عزیزمو فلانو بسار.... :||||

۶)سوال من اینجاس پس دلیل رفتاراش چی بود واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟ :|

یک شنبه:

۱)صبح رفتم خونه مامان بزرگم روضه وبعدش رفتم عینک همسریو دادم عینک سازی شیشه شو عوض کنه....

۲)اومدم خوابیدم.....

۳)همسری اومد رفتیم عینکشو گرفتیمو...از خونه ای که با باباش شریکن عکس گرفتیم بذاریم تو دیوار...




تاریخ یکشنبه 3 آبان 1394سـاعت 11:17 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

MisS-A

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ