تبلیغات
▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓ - شدیم ده ماهه ^_^


▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓

هوآخـوآه تــوآم جآنــآ و میدآنــم کهـ میدآنــی

عذاداریاتون قبول عزیزان

صبح شنبه خیلی هوا سرد شد وباد بارون

منم سواراتوبوس شدمو رفتم!وقتی رسیدم مترو بازهم بارون گرفته بود رسیدم دخترعمو اونجابود.باهاش حرف میزدم خانوما اومدن روضه شروع شد...

یهو صدای دخترعمه امم در اومد :|

فهمیدم اومدن :| :|

این آدم که چه عرض کنم...همه از دستش مینالن...اومد ب منو مامانم ک سلام ندادم...ماهم محل ندادیمش.

۳۰ خورده ای سالشه اما اندازه بچه نمیفهمه...

کلی ب مامانم تیکه‌انداخته منتظر فرصتم حاااااالشو بگیرم -_-

اما نمیخوام تو این مراسما باشه...پس اداهاش‌یادم میمونه تا‌‌ بعد این ایام عزیز سرفرصت

النگوی نازنینم شکست همسری گفت ببربفروشش شاید بعد این برجام قیمت بیادپایین :|

والا مملکت ما کارش معلوم نیست که....

بعدا میذاریم روش میخریم باز...

با‌ بابایی رفتیم فروختیمش...اما ۵۰ ضرر کردم :|‌

مامانه همسری سرما خورده بود گفتم همسری از سرکار بره به مامانش سربزنه

خودمم توفکرم بود برم اما دیدم برم باید پذیرایی کنه نرفتم.

همسری گفت:شب بمون همونجا منم میام که بعدش زنگ زد گفت:هوا بادیه منم حالم بده نمیتونم بیام... منم گفتم باشه...

بنظرم خوب بود یکم ازم دور باشه دلش تنگ شه :)

اما حیف که حالش خوب نبود....

بهش میگم:

خانومی:بدون من خوبه نه؟؟؟؟ :|

آقایی:نه حال نمیده تو مسکن منی

اون شب پیش مامانم خوابیدم کلی ام حرف زدیم...

صبح بعد صبحانه باروبندیلمو برداشتم رفتم خونه ی مامان بزرگ روضه تموم شد و بعدش رفتم خونه عروس عموم یکم باهام درد دل کرد...

بعد آماده شدم اومدم خونه

تندی یه کوکو سبزی درست کردم همسری اومد اولش یکم دمق بود

تو دلم گفتم:بیا داض تنگ نشده ....منم رفتم تو فاز قیافه...

رفتیم خوابیدیم بهم میگه:تو قیافه‌ای،ناراحتی حالم خوب شده؟؟؟؟

گفتم:تو دمقی....!!!!!!

گفت:من همیشه همینم....نشناختی هرجور راحتی فکر کن.. :|

گفتم:عه اینجوریه؟؟؟؟؟؟ باااااااااشه... -_-

رومو برگردوندم بخوابم...بعد پنج دقیقه دلم طاقت نیورد برگشتم بغلش کردم اونم بغلم کرد...

کلی فشارم داد خوابمون برد...ساعت رو گذاشتم رو ۵:۳۰ بیدار شدم لباس عجقولیو اتو کردم فرستادمش مسجد...

خودمم شام رشته پلو درست کردم با ماهی بعدشم رفتم حموم اومدم موهامو سشوار کردم و آرایش کردم و یه لباس سفید کوتاه پوشیدم...

اومممم چه شامی شده بود عاااااالی ^_^

بعدشامم همسری شیطون شد و......

باز داریم عملیات ساخت جوجه رو شروع میکنیم :))))))

این روزا همه دعا میکنن یه جوجه خوشمل نصیبم شه.... ^_^

امروزم یه دمی استانبولی درستیدم.... باز افتادم به جون خونه...

لباس گرمامو درآوردم....

هعی زمستون ام اومد.....

دیروز ماهگرد عروسیمون بود شد ده ماهه

چقدر زود گذشت....داره میشه یک سال....

دوماه دیگه تولد عجقولمه...هوووم میخوام یه کیک و کادوهای خوب براش بگیرم

و خانواده شو دعوت کنم... راستش دوس ندارم جلو مامان بابام زیاد به همسری محبت کنم....خب خجالت میکشم... اما جلو خانواده اش راحتم...چون جزئی از سیاستمه :)))

پس اونارو دعوت نمیکنم...

تازه تو ماه صفر میوفته فقط یه کیک و چندتا کادو و شام همین و همین....

صبح زنگیدم حال مامانه همسریو پرسیدم ....

امروزم همسل بیاد بریم بازار یه چرخ بزنیم....

فردام باز میرم روضه خونه مامان بزرگی






تاریخ دوشنبه 27 مهر 1394سـاعت 10:37 ق.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

MisS-A

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ