تبلیغات
▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓ - مروری بر هفته گذشته ^_^


▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓

هوآخـوآه تــوآم جآنــآ و میدآنــم کهـ میدآنــی

یکشنبه صبح اومدم خونه مامانم

شب عروسی پسردایی شوهری بود.

رفتم آرایشگاه اصلاح...رنگ بادمجونی خریدم اومدم خونه رنگ رو گذاشتم ^_^

خیلی بهم میومد....موهامو سشوار واتو کشیدم از فرق باز کردم....ی آرایش ملایم وشیک هم کردم ^_^

لباسمم آبی بود و کوتاه

مامانه همسری واسه عید برام خریده بود

همسری ام یه پیراهن سفیدوشلوارکتون مشکی باکراوات زده بود ماشاالله قربونش برم

قرار بود داداش همسری آژانس بگیره بیاد دنبال ما

سوار شدیم رفتیم تالار اسلامشهربود

رسیدیم لباسامونو عوض کردیم نشستیم مامانه همسری نیمده بود

به جاری گفتم بریم عکس بندازیم

چندتا انداختیم نشستیم

مامانه همسری اومد

اول با خواهرهمسر سلام دادم خوب بود! اما بعدش باز ادا درآورد. منم اصلا محلش نذاشتم...

یکم رفتیم رقصیدیم بعد شام کم کم آماده شدیم برگردیم.

رفتیم پایین سوار تاکسی شدیم برگشتیم.

شب بغل همسری کلی سربه سرش گذاشتم اونم خوابش میومد.

صبح بیدار شدم رفتم موهامو کوتاه کردم ^_^

زنعمو اینا گفتن مث عروسک شدی :)

مامان بزرگی جونم طبق معمول یه ده تومنی داد ^_^

پول داده بود زنعمو برام خیار شور بذاره ^_^ خعلی خوشمزه بود..

مامانبزرگی از کیف پولم خوشش اومد دادم بهش :)

رفتم خونمون با مامان رفتیم خونه پدربزرگم چون خونشون انعام بود.

به خانومش کمک کردم،چای میدادم ،لیوانارو شستم پاک کردم وتمام!

همه میگفتن چه خوشگل شدی :)

بابابزرگم‌ بعد از فوت مادربزرگم ازدواج مجدد کرده بود.ما بهش میگم زهرا خانوم

این زهرا خانوم قبلا منو واسه پسر خواهرش میخواست،یکی دیگه ازخواهرای زهرا خانوم که اونجا بود به زهرا خانوم گفت:از عروس سکینه خوشگل تره ^____^

بعداز اونجا رفتیم خونمون منتظر آقاییم شدم تا اومد آماده شدیم اومدیم خونه ی عشق‌.

خیلی حاله خوبیه خیابونای خونمونو کلی پارچه سیاه زدن...

سه شنبه بیدار که شدم رفتم نان خریدم!یه عدسی توپ گذاشتم واسه ناهارمثلا زیاد گذاشتم برای شبم بمونه!اما جیگرم همشو خورد!

عصری رفتیم بن گوشت و مرغ و روغنی و.... که از طرف اداره آقاییم دادنو از اتکا بگیریم! اوووووف شلوووغ بود نشد بگیریم:|

برگشتیم!پیاده میومدیم که ایستگاه صلواتی چای گرفتیم نشستیم پارک خوردیم ^_^

آخ که این چای ها چه حالی میده!!نیت کردمو چای رو خوردم!

همسری گفت شاید این ماه بریم مشهد.

خیلییییی خوشحال شدم .!

اومدیم خونه واسه همسرک نرگسی درست کردیم!

همسری تاحالا نخورده بود خیلی خوشش اومد گفت:زود زود درست کن.

چهارشنبه کل خونه رو تمیز کردم تا پنجشنبه میرم خونه مادربزرگم دیگه همه جاتمیز باشه

رفتم نان،شیر،موز گرفتم

ناهارم پوره سیب زمینی درست کردم همسری گفت:خوشمزه شده ^_^

عصرم سریع حاظر شدم رفتیم اتکا موفق شدیم سبدکالامونو بگیریم

اومدم خونه سریع لوبیا پلو درست کردم که واسه ناهارمم بمونه!

صبح بعد رفان همسری دیگه نخوابیدم دوش گرفتم رفتم

رسیدم خونمون با بابا صبحانه خوردم،رفتم خونه مامان بزرگی بازم بهم یه‌دهی داد :)

خانوما اومدن چای دادمو لیوانارو شستم بعدش سریع برگشتم خونه با همسری ناهار خوردیم.

جمعه صبح یه آبگوشت حسابی بارگذاشتم!ا

کلی هم با روضه ی آقام علی اصغر گریه کردم!

مامانیم رفت مصلا همایش شیرخوراگان حسینی زنگ زد برای نی نی جونم یه لباس سقا گرفته ^_^

باید کلی خونمو باز تر تمیز کنم.

بعدا نوشت:هوووووم چه آبگوشتی بود واقعا چسبید،همسری که خیلی دوس داشت.

ظهرهم خوابیدیم،بیدار شدم همسریو بیدار کردم رفت مسجد نماز بعدشم اومد دنبالم رفتیم بیرون شیرکاکائو خوردیم ^_^ برگشتیم :))

فردام باز میرم خونه مامانبزرگی روضه


تاریخ پنجشنبه 23 مهر 1394سـاعت 09:15 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

MisS-A

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ