تبلیغات
▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓ - این چندروز.....


▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓

هوآخـوآه تــوآم جآنــآ و میدآنــم کهـ میدآنــی

چهارروز موندم خونه مامانم اینا
سه شنبه ام رفتم دکتر اولش که جواب آزمایش پاپ اسمیرم حاظر نبودعصبی شدم کلی بارشون کردم :|
 سه هفته اس هی میگن  فردا زنگ بزن پس فردا زنگ بزن...دکتر ندیده...ما بهش بگیم ناراحت میشه :|||
آزمایش بارداریمودادم کلی هم استرس داشتم
جوابشم ۱۲ ظهر حاظرمیشد...
ساعتم ۸بود....تا ۱۲چیکار میکردم!!!!!! :|
زنگ زدم دوستم یاس که برم خونه ی اونا پیشش
اونام اسباب کشی داشتن...رفتم خونشون ناهارم مامانش پیتزا سفارش دادونگه ام داشت...
ساعت۱ راه افتادم سمت بیمارستان :(
جوابم منفی بود....بغض بدی داشتم...رفتم پیش دکتر گفت:سونوگرافی بده احتمالا کیست داری...
زنگ زدم همسری بهش گفتم:منفی بود.....
گفت:خالی بند...
گفتم:خالی چرا!!!منفی بود....
گفت:میخوای اذیت کنی؟
گفتم: نه جدی....ناراحت شد...
گفت:فداسرت..!ناراحت نباش دفعه بعد ان شاالله..
بابغض گفتم،خداحافظث
سنگین بودم...خیلی خودمو نگه داشتم اما باز بی اختیار اشکم میریخت....
ازبیمارستان اومدم بیرون میخواستم برم سمت ایستگاه اتوبوس اما دلم پیاده روی خواست...
هندزفریمو گذاشتم آهنگ غمگینیو پلی کردم...راه افتادم تندتند....
از ایستگاه ظفر تا سی دوم پیاده رفتم نزدیک دوساعت راه رفتم دیگه نفسم گرفت.....
دیگه نمیتونستم راه برم رفتم سوار اتوبوس شدم رسیدم خونه فقط خوابیدم....
عصرم بیدارشدم حاظر شدم که شب خونه داداش شوهری دعوت بودیم :|
اصلانشم حوصله ادای اونارو نداشتم....
اما همسری نگرانم بود...گفتم:ناراحتش نکنم!تمومش کردم...
رفتیم با وضع نامناسب اقتصادی این ماهمون یه عینک آفتابی برام خرید...که دیدم تمام تلاششو میکنه حالم خوب شم حالم بهتر شد.
اونشب بدنبود اما طبق پیش بینی خواهر همسری تو قیافه بود اما باجاری خوب.......
اصلا دیگه برام اهمیتی نداره،من خیلی خواهرشو دوست داشتم 
اما یهو بی دلیل عوض شدو قیافه گرفت برام ۰___o
فقط به همسری یه کلمه گفتم:می بینی :)؟
عزیزم فقط سرشو انداخت پایین!
من فقط میخواستم اگه بعدا گفتن:فاطمه اینجوری اونجوری!همسری بفهمه حق باکیه :)
فرداش اومدم خونمون 
شبش خیلی بغض داشتم رفتم تو حمومو گریه هامو کردم... :(
اما دلم آروم گرفت
 فرداش پسرعموم و مامانم اینا اومدن خونمون براشون قیمه گذاشتم با ژله 
خیلی دیرخبر دادن میخواستم غذاهای بیشتری درست کنم
خیلی خوششون اومد از قیمه امم ^_^
همون روزم خاله پری اومد...،
 جمعه هم خونمو باز تمیز کردم!عصر باهمسری رفتیم بیرون
پرچم وپارچه سیاه های محرمو زدن...
آخ که عاشق آرامش این ماهم....

تاریخ شنبه 18 مهر 1394سـاعت 06:24 ق.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

MisS-A

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ