تبلیغات
▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓


▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓

هوآخـوآه تــوآم جآنــآ و میدآنــم کهـ میدآنــی


احساسے کہ دارمـ بهتـ عالیہ❥
دوستـ دارمـ قدر دنیا کہ میگنـ آخر ندارهـ❥
دوسمـ دارے یہ جورایی کہ هیچکسـ باور ندارهـ❥


تاریخ شنبه 28 شهریور 1394سـاعت 11:21 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلااااااااااااام
اینجا چقدر ساکته و سوتو کور
من یه تنه فدای معرفتتم خانوم خونه جان

آخه انسان به این ماهی مگه دااااااریم؟؟؟؟؟؟
نه که نداریم فررررررررررررشته ای
این چندماه اتفاقات زیادی افتاد که نمیدونم از کجا شروع کنم برای گفتنش
اما هنوز مادر نشدم و کمتراز قبل تو فکرشم.....
خداروشکر روزگار خوش میگذره.....
من هرروز عاشقتراز دیروزم
خدارو شکرمیکنم بابت خوشبختی امروزم....
تاریخ دوشنبه 29 آذر 1395سـاعت 12:40 ق.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلاممممم
آقا من دچار دوگانگی رفتاری نیستما
اما اومدم یکم از احوالاتم خدمت خانوم خونه جان بگم :)
ماه پیش تو گیر و دار مراسمای فوت مادربزرگ
نبودن همسر یک طرف
غصه ی مادربزرگ یک طرف
دراین حوالی آقا جانم لطفش باز هم شامل حالم شد....
باز‌رفتیم زیارت منو جانا❤
خیلی عالی بود .... ان شاالله قسمت شما شه...
این روزهام خونه تکونی کردم....اتاق خواب را بردیم به اتاق دیگر...
خیلی خیلی زیبا چیدیمش....
ببخشید اجی جان انقدرمهربونی دلم نیمد بخاطرت ننویسم ...
البته ممنوووووون که میخونیما...❤❤❤
امیدوارم زودی آقا جان زیارت قسمتت کنه....و کلی اتفاقات خوب 

اینستاگرام:
_i.am_fatemeh
تاریخ شنبه 10 مهر 1395سـاعت 12:16 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلام

ببخشید دوستان گلم من خیلی دل و دماغ نوشتن ندارم

چندین بار هی خواستم ننویسم باز بخاطر حرف بعضی ازدوستان برگشتم

خیلی سعی کردم منظم بنویسم اما وقتی حسش رو ندارم ....ندارم....

دیگه واقعا میخوام ننویسم تا زمانی که دل و دماغ گذشته اومد سراغم...همتونم میتونید از لینکاتون پاکم کنید....

من ب وبم سرمیزنم خوشحال میشم اگه رمز پستای رمزدارتونو بهم بدید و قطعا نظر هم خواهم گذاشت :)


اگر هم دوست نداشتید فدای سرتون

خیلی دوست داشتم عکسای عروسی خانومچی جان رو ببینم....باز هم اگه دوست داشت رمز بده :

امیدوارم هرجا هرهستید خوشحال و خوشبخت باشید

دوستانی که دوست داشتند میتونند ازطریق اینستاگرام باهام درارتباط باشند....

این هم ای دیم:

_i.am_fatemeh

در پناه حق خدانگهدار❤



تاریخ یکشنبه 21 شهریور 1395سـاعت 01:00 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

این ماه نحس شد برایم با ماموریت دوهفته ای همسر

و وحشتناک تر از اون فوت مادربزرگم......

حرفی نیست جز درد...

دلتنگی.....

غصه.......

چقدر تنهام....تنهام.....تنهام


تاریخ یکشنبه 14 شهریور 1395سـاعت 12:02 ق.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

این هم به درخواست شنل قرمزی جان ببخشید دیگه من سیستمم خرابه نتونستم عکس رو ادیت کنم -_-

http://www.upsara.com/images/53th_p_20160828_110016_1.jpg

http://www.upsara.com/images/7loc_p_20160828_105938_1.jpg

تاریخ یکشنبه 7 شهریور 1395سـاعت 10:30 ق.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلام

+بالاخره تک پوش و انگشترمو خریدم....

تک پوشم شد یکوسیصد....انگشتر چهارصدوشصت و هفت..

با یه قیمت خوب از یه مکان خوب خریدم ....

+هرکی خواست طلا بخره تو تهران آدرسشو بهش میدم :)

+مامان همسری اینا رفتن مشهد وماشینشون دست ما بود....

+یه عروسی ناخواسته و اجباری رفتیم....

+یه سرهم رفتیم دماوند خونه ی آشنای مامانم

خیلی خوش گذشت کلی باداداشی و همسری خندیدیم و رفتیم گشت زدیم.... بهم کادو پاگشایی یه شیرینی خوری قشنگ دادن و چون گوسفند قربانی داشتند به ماهم کلی گوشت قربونی دادند...

+این چندشبی که ماشین دست ما بود هرشب میرفتیم پارک یا گردش خیلی خوش میگذشت.... :)

+همسری یه سفر رفت اصفهان و برام گز و پولکی اورد

+سوغات مشهد هم یه تی شرت زیبا و خرده ریز ها اورد مادرهمسرجان

+حرف مسافرت اردبیل به پیش اومده .... یادش بخیر پارسال خیلی خوش گذشت ..... باشد که امسال هم برویم....

تاریخ شنبه 6 شهریور 1395سـاعت 06:53 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلام عزیزان

+بالاخره باشگاه ثبت نام کردم رشته ی فیتنس

+چهارشنبه پیش مثل سه ساله گذشته با باباجونم تولدخانوم رفتیم قم و جمکران زیارت خیلی زیارت خوبی بود :)

+همسری ام ازاونور رفت خونه مادرش

+جمعه صبح رفتیم خونه ی دخترخالم ناهار اونجا بودیم

+قرار شد عصر برم خونه وهمسر هم از خونه ی مادرش بیاد...

‌اما اصلا حس خونه رفتن رو نداشتم به همسری گفتم:امشبم تو بمون خونتون فردا بریم خونه

اما گفت:نه برنامه ریزی خواب و غذام بهم ریخته هم اینکه دلم برات تنگ شده....

عصری پیام داد:فاطمه جان من خیلی بی حالم میشه فردا بریم خونه...

منم گفتم :آره عزیزم....

به مامانمم گفتم:من امشب اینجام شام بریم خونه ی خاله اینا

+شب شد و رفتیم پسر سه ماهه دخترخاله همش بغلم بود اسمش (علی)

کلی ام حرف زدیمو خندیدیم...

آخر شب هم یه سر رفتیم خونه بابابزرگم دایی اینام اومدن

+شنبه صبح من سریع اومدم خونم رفتم باشگاه

+وقتی همسری اومد بغلم کرد و کلی سربه سرم گذاشت وگفت:دلم برات تنگ شد....

+یک شنبه بعد باشگاه رفتم آرایشگاه ابرومو برداشتم و رنگ مو خریدم

+مامانم زنگ زد و گفت:خاله اینا و دایی اینا همشون خونه ی دخترخاله ان....

آقا خب من چه گناهی کردم :(

منم دلم میخواست تو جمعشون باشم :(

زنگ زدم همسری طفلی و اجازه ی رفتن را صادر نمود

لباس مهمونیامو پوشیدم و خوشگلاسیون کرده راه افتادم...با کلی وسایل...

وقتی رسیدم خاله بزرگم که دیر به دیر میبینمش و تو قم زندگی میکنه...یهو گفت:فاطمه چه خوشگل شدی ....


+همون روز خاله پری هم امدند با دلدرد

+عصر حاظر شدیم شام رفتیم خونه ی خالم همه اونجا بودن...

+دوشنبه مراسم مامانم بود،برای تمام شدن سربازی داداشم مولودی امام رضا گرفت...

+ناهارهم مهمون داشتیم....

+من کارا رو کردم و ساعت :۳ مولودی شروع شد

+ازآشناهای قدیمی مامان که دیر به دیر میبینیمش اما آشناییشون خانوادگیه اومدن بودن برای کادوی عروسیم یه سرویس چای خوری دادند و ۵۰ تومان پول :))))

کلی ام گفتن:چقدر ناز شدی....

عکس عروسیمو هم دیدن میگفتن:شکل باربی شدی ^_^

مولودی خیلی خوب برگذار شد...

+عصرهمه رفتن کلی کار موند که انجام دادم....

+سه شنبه دختر،دخترداییم عمل داشت و عملش خطرناک بود و ممکن بود نصف صورتش فلج شه :(

+منم کلی استرس داشتم براش به کلی آدم هم سپردیم براش دعا کنند....

+روز سوم پریودمم بود رفتم دکتر آمپولای و قرصای حاملگی رو شروع کرد

+۸۵ تومان پول داروها شد :(

+عصر خبردادند عمل خداروشکر باموفقیت تموم شده

و قدرت دعا رو اینجا بود که فهمیدم....

+عصر راه افتادم سمت خونه...


+میگم یه وقت زشت نباشه زمانی که من میخواستم طلا بفروشم قیمت طلا گرمی ۱۰ هزارتومن بود :|

الان که من میخوام بخرم هی میشه ۱۱۲ هی میشه ۱۱۴



تاریخ چهارشنبه 20 مرداد 1395سـاعت 10:21 ق.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

چه حس خوبیه وقتی یکی نگرانته

دخترعمو زنگ میزنه:فاطــمــه زنگ بزن ننه(مادرپدرم)

داره غش میکنه،تو اخبار شنیده پرند یه سوله آتیش گرفته...میگه بچم چیش شده شمارشو ندارم ؟!!؟

زنگ میزنم:تاصدامو میشنوه:فاطمـــــه تو چت شده؟؟؟؟

من :هیچی ننه جون خیالت راحت من خوبم احتمالا تو شهرک صنعتی آتیش سوزی شده...اینجا خبری نیست...

خیالش راحت میشه و میگه:خدا نکنه چیزیت بشه ننه..

+فکر نمیکردم یکی انقدر دوسم داشته باشه :| :)))


تاریخ چهارشنبه 6 مرداد 1395سـاعت 03:17 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلامون علیکوم :)

منو میشناسید آیا؟ :|

دروغ نگم خو زیاد حس نوشتن رو ندارم :|

ولی بی انصافی نشه دلم براتون تنگ شده :(

این روزا خوب و بد میگذرند...

البته بیشتر خوب هستند

+داداش جانمان سربازیشان تمام شد و ان شاالله کارش درحال درست شدنه و براش رفتیم خواستگاری...

+ این ماه در سومین روز پریودی آمپول تزریق مینمایم برای تسریع در حامُــولـِگی

+ دومیلیون تومن از یه جایی بهم رسید که قراره باهاش یه تک پوش بگیرم :)

+سه هفته ای هست پنجشنبه ها با خانواده همسری میریم پارک

+آقا ما رفتیم خرید و در یک حرکت جانانه یک لباس مجلسی خریدم و ساپورت و تونیک سوتین گوگولی :)

+۱۸ مرداد به امید خدا مراسم مولودی امام رضا خونه مامانیمه ^_^

+ اگر خدا بخواهد با پدر جانم تولد بانویم را به قم میرویم برای سومین سال پیاپی ❤


+ میگما یه وقت زشت نباشه تا من خواستم حامُــولِه شم فقط هیلاری کلینتون حامـِوله نشد :|||

والا بخداااااا..... همه زاییدنشون گرفته....حتی اوناییم که نمیخوان :|

دعا شو من میکنم خدا واسه اشناهام براورده اش میکنه .....

+گفتم اسمشو نبرجونم اخلاقش خوب شده؟؟؟!!؟!!!!!!!!

باشد که چشم نخورد :| :)

+آقا امروز با دوستی رفتیم ددر :|

بردمش معدن ارزونسراهای کیف و کفش لباس مجلسی و......

۶ساعتی راه رفتیم فکرکنم :|

چقدم غیبت کردیم :)

خریدم کردیما اون دوتا کفش و کیفو شلوارو این بادبزن مجلسی :)

منم شلوارو ، مداد چشمو،بادبزن مجلسی و همین دیگه :| :)

خلاصه خیلی خوش گذاشت‌.....

میگم صد حیف نه خواهری،نه دوست پایه ای،نه فامیلی، نه اسمشو نبری،نه خواهرشوهر جووونی....اصن هیشکیو ندارم پایه باشم همش بریم ددر همه جارو آباد کنیم :|

+گفتم عاشق خواهرشوهرمم؟!نگفتم؟من عاشق خواهر شوهرمم ❤❤ حتی بیشتر از شوهرم :| :)

+دلم میخواد زودتر برم قم زیارت =(

+دلم یه نی نی گوگولی میخواد که همش از خودش سرو صدا های عجیب غریب در بیاره....جیغ جیغ کنه ....بغلش کنم یه دل سیر گریه کنم.....

دلم یه نی نی میخواد بشینم از غصه هام براش بگم..

جگرگوشه منتظرتما :(

+همسری خیلی درکم میکنه..خدایا شکرت بابت این فرشته ای که بهم هدیه دادی...❤





تاریخ دوشنبه 4 مرداد 1395سـاعت 10:37 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلاااااااام خب عیدفطر باتاخیر مبارک

تاریخ یکشنبه 20 تیر 1395سـاعت 10:01 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلامممم نماز روزه هاتون قبول عزیزانم

وای چقدر زیاد نبودم :)

دلیلشم اینه که شبا تا ۵ بیدار میموندم

صبحام تا ۱ میخوابیدم :)

یک تا سه کارامو میکردم....

با همسری قرآن میخوندیم باز میخوابیدیم تا ۷

هفت هم کارای افطار رو میکردم...... :) :|

البته این بین یه روز شعله زرد درست کردم عالی شد :)

و در آتش سوزی شهران گاز برق آب تلفن مادرشوهراینام قطع شد...

شب گفتیم بیان خونه ی ما.....

که لوله ی آب همسایسشون ترکیده بود آب میزد به خونه ی اینا....

من هم کلی با زبان روزه تدارک دیدم

کلی اشپزی کرده بودم

کلی اعصابم خرد شد و گفتم بگو بیان دنبال ما

شامو ببریم اونجا بخوریم....

روزهای ماه‌ رمضون با دعاها و حال هوای خوبش خیلی شیرین بود......

وقتی دم افطار حرم امام رضا رو نشون میداد خیلی دلم میگرفت....

دلم میخواست مهمون حرم آقا باشم....

یک شنبه پیش بود من سیم تلفن و آیفونو کشیدم

گوشیارو گذاشتم رو airplane mode و خوابیدیم....

عصر که بیدار شدیم همسری گوشیشو گذاشت حالت عادی ...

چندین تماس ناموفق :(

زنگ زد همکارش بود حرف زد تا که قطع کرد

گفت:فاطمه مشهد میری؟؟؟

من با دهن باز مونده 0_o

بگم من از خدامهـ =)

پریدم بغلش...فشارش میدادم و گریه میکردیم

گفتم: تو همه زندگیمی.....مرســــی :(

واقعا بدنم یخ کرده بود و میلرزیدم

تو عمرم خبر به این شیرینی نشنیده بودم.....

خیلی شب خوبی رو گذروندم.....

دوشنبه خونه رو از ته تمیز کردم وسایلو جمع کردم

بلیط قطار گرفتیم و رفتیم خونه ی مامان اینا

سه شنبه صبح وسایلو برداشتیم رفتیم راه آهن

۱۲ ساعت تو راه بودیم و من هنوزم باورم نمیشد :(

ساعت ۶:۳۰ رسیدیم

رفتیم هتل صادقیه اتاقمون خیلی کوچیک بود...

من خیلی وسواس دارم به سرویس بهداشتی

مخصوصا زمانی که حمام و سرویس بهداشتیش باهم باشه تازه بی فاصله..... :(

من اجبارا یه غسل زیارت تو اونجاگرفتم تا بریم زیارت آقاجانم.....

همسری گفت: فردا اتاق رو عوض میکنیم....

رفتیم حرم از باب الجواد

دی ماه که رفتم بخاطر مسمومیت خیلی اذیت شدم...

زیارتم به دلم نچسبید...

اشکام رو گونم سرازیر میشد...

به نماز جماعت نرسیدم فورا نماز رو خوندم رفتم زیارت....

خیلی شلوغ بود ....خانومهای محترمم میچسبند به ضریح و نمیگذارند زیارت بکنیم.... :(

من از دور سلام دادم ...از خادمی پرسیدم کی خلوت تره گفت: قبل نماز صبح...و ساعت:۲،۳ ظهر که اوج گرماست..‌.

گفتم: پس همون موقع ها میام‌‌‌ یه دل سیر زیارت میکنم..‌‌

باهمسری رفتم صحن امام خمینی که با چراغ های رنگی تزئین شده بودند...مثل بهشت بود....

شب تولد آقاجان امام حسن(ع) تو مشهد....❤

چهارشنبه میخواستیم نماز صبح بریم نماز... اما همسری خیلی خسته بود نرفتیم.... :(

ساعت ۷ رفتیم صبحانه...بعدش رفتیم بیرون یکم پرس و جو کردیم چطور بریم طرقبه یا شاندیز .....

بعدش رفتیم بازار گردی رفتیم بازار رضا

آیا( رز بانو و پیچک) را میشناسید؟

نویسنده وبلاگ ( فصل جدید دوتایی های ما)

بلی با رز گلی قرار گذاشته و در حرم دیدمش

کلی حرف زدیم :) خوشگذشت ^_^

جای بانوعاشق جان خالی حیف شد....

من از یکی دو سالی هس که میشناسمش

ان شاالله سری بعدی که رفتم میرم خونه خودش :)

نزدیک اذان برگشتم هتل همسری کمی خرید کرده بود و اتاق را عوض کرده بود وسایل را جابه جاکردیم و رفتیم ناهار...‌‌

بعد ناهار همسری رفت استخر من رفتم حرم

اصلانشم خلوت نبود :(

اما هرجور بود رفتم جلو یه دست کشیدم ب حرم زیارت کردم..... :)

بعد رفتم رواق دارلحجه....خیلی این رواقو دوست دارم :( خیلی زیباو آرامش بخشه و سنگی که میگن خیلی نزدیک ارامگاه مطهر اقاس رو زیارت کردم....

ضریح رواق دارلحجه خلوت تر بود و راحت زیارت کردم...

برگشتم هتل همسری از استخر برگشته بود....

گفت: یکی از همکاراشم اونجا دیده بود...

رفتیم شام ...بعد شام رفتیم حرم زیارت کردیم و رفتیم صحن رضوی نشستیم دعای توسل جمعی خوندیم و دعا کردیم ...بعدش آقای قرائتی صحبت کرد...

بنظرم حرفاشون خوب بود چون هم توش احکام هم طنز داشت.....

برگشتیم هتل خوابیدیم

صبح متاسفانه باز برای نماز نرفتیم حرم :|

بعد صبحانه رفتیم‌ یه گشتی زدیم ...من بین راه چشمم سنگین شد...خواب بدی منو گرفت....رفتیم هتل من بیهوش خوابیدم همسری رفت نماز ظهر حرم

بعد ناهار رفتیم تو لابی نشستیم کمی از اینترنت پرسرعتش سو استفاده کردیم :))))

عصررفتیم نماز جماعت حرم

بعدزیارت کردیم و رفتیم شام ...بعد شامم رفتیم اتاق و خوابیدیم

صبح رفتیم نماز رواق غدیر (گل تبرک) را گرفتیم

رفتیم حرم خادمی گفت : دعای فرج رو بخون راه برات باز میشه و میتونی دعا کنی..‌

منم میخوندم و رفتم و واقعا زیارت کردم :)

یه خانوم عربی بود از کربلا اومده بود....

بهش دست و پا شکسته با عربی گفتم رفتی حرم امام حسین(ع) دعام کن :(

گفت:حتما :(

رفتیم هتل خوابیدیم تا ۸ ...بعدش رفتیم صبحانه همکار همسری و زنش اونجا بودن.... باهاش اشنا شدیم..

بعد صبحانه رفتیم حرم نماز جمعه...^_^

بعد نماز برگشتیم ناهار خوردیم و رفتیم لابی سر اینترنت...ساعت ۴ بود به همسری گفتم بیا بریم پارک جنگلی وکیل آباد :)

رفتیم مترو سوار شدیم تا ایستگاه وکیل آباد

متروش برعکس متروی تهران خلوت ساکت تمیز و خوب بود....نه همهمه ی آدما نه فروشنده ای بود :|

خیلی پارک جنگلیه قشنگی بود واقعا ارزششو داشت :)

برگشتیم هتل....بعد شام رفتیم حرم باز دعا هارو خوندیم اومدیم هتل خوابیدیم....

نماز صبح خوندیم رفتیم وسایلامونو جمع کردیم....

روز اخر بود :(

ظهر با زنه همکار همسری رفتیم خرید

یه لباس نی نی قرمز دخملونه دلمو برد :)

خریدمش تا تبرکش کنم به حرم آقا

موقع برگشت حلیم نذری میدادن

زن همکارش گفت بریم بگیریم....

مام رفتیم گرفتیم چه حلیمی بود :)

همسری از استخر اومد خورد خیلی خوشش اومد

و اولین شب احیا که مامشهد بودیم :(

استراحتیامونو کردیم رفتیم حرم شب احیارو اونجا گذروندیم تا صبح اصلا حال خودم نبودم

اشکام مجال نمیداد...با امید دعا میکردم

دلم آروم بود....آرومه...آروم :(

همسری گفت :بده لباسو ببرم بمالم به حرم :)

نماز صبحو خوندیم رفتم سمت ضریح خیلی خلوت بود.دل سیرزیارت کردم.....رفتم بیرون به همسری گفتم بریم آب سقاخونه طلارو برداریم برای تبرک....

تو این میان بازم دلم میخواست برم سمت ضریح

اما وقت رفتن بود.....

+راستی گفتم اسمشو نبر بهم پیام داد؟تو تلگرام گفت:

زیارت قبول خانومی،التماس دعا....

ان شاالله قسمت همتون شه....

الانم بنده در خاله پری به سر میبرم با درد شدید :|.....


تاریخ چهارشنبه 9 تیر 1395سـاعت 10:55 ق.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |


سه شنبه بود که رفتم خونه ی مامانم.... نم نم استرس عکس رنگی وجودم رو گرفت....

اما یاد غصه هام افتادم....یاد گریه ها.... یا ترس هام...

مصمم تر از قبل شدم....

من باید هرجوری بود به این ترس ها پایان میدادم....

صبح من و بابام رفتیم به سمت ولیعصر(ع)

خب کمی خجالت میکشیدم از اینکه بابام اومده....

اما همسری ماموریت داشت....

مامانمم که دل درد کشیدنمو نداشت....

آروم بودم دومین نفر رسیدم....

اولین نفر خانوم ۲۶ ساله ای بود که دوبار تجربه سقط در ۶ ماهگی رو داشت :(

خیلی دلم گرفت :(

خیلی میترسید من سعی کردم بهش آرامش بدم...

تا......

یه خانوم ۳۹ ساله با همسرش که سنی ازش گذشته بود اومد که اون هم سقط های زیادی داشت.....

کلی از درد عکس رنگی گفت.....

من که تااون لحظه اروم بودم

سرد شدم....لرز گرفتم.... :(

خانوم ۲۶ ساله که دیگه هیچ.....گفت:اول تو برو من میترسم.....

منم از خدا خواسته برای اینکه زودتر این استرس لعنتی تموم شه رفتم....

خوابیدم تو جایگاه.... انگار خودم رو برای مرگ آماده کرده بودم هر ذکری که یاد داشتمو خوندم.‌....‌

یک لحظه یک دردی حس کردم ....

۲ دقیقه ای طول کشید

دردم مثل درد پریودی بود.... خانوم دکتری که خیلی جدی و اخمو بود حالا میگفت:احسنت احسنت بااین سنت مثل زنای دیگه جیغ و داد نکردی....

یه ژلوفن خوردم رفتم بیرون بالبخند رفتم تا به زنای دیگه بگم حالم خوبه و درد آنچنانی نداشت....

خانوم ۲۶ ساله که رفت و اومد با گریه گفت:درد داشت که .... و از درد به خودش میپیچید......

خب واقعا من دردم رو ترجیح دادم به ازبین رفتن این ترس ها.....

جوابش که یک شنبه حاظر شد:

لوله هام باز هستند و همچی نرمال :))))))))))))))

خیلی خیلی خوشحال شدم خداااااااااااااایا شکرت....

پنجشنبه :همسرجان که آمد خونه یهو گفت :تولدت مبارک و کادویی داد ^_^

یه کتووووووونی خیلی خوشگل خیلی دوسش دارم

یه سینی صورتی فانتزی هم که خیلی خیلی دوستش میداشتم برایم خرید....

جمعه رفتیم خونه ی مادرجانم

برایم کیکی گرفتند....همزن کاسه ای :)

مانتوجان خوشگلی

زنداداش آینده تیشرتی زیبا

دخترعمویی ظرفای مسافرتی

خاله کوچکی پولی

فردای آن روز وعده یمان خانه ی مادرهمسرشان بود

زیرا تولد بردار کوچکشان هم با من بود....

ما آنجا بودیم که اسمشونبر جانشان همراه برادر همسرشان آمد....

اسمشو نبر جانشان گویی برای بار اول آمده اند نه کمکی نه تعارفی

مادرشوهرشان ناراحت شدند

حتی شوهرجانم بلند شدند که سفره جمع کنند تا به من کمک کنند اما غیرتم نگذاشت گفتم شما چرا ؟؟؟؟ :|

وقتی زن هست شما چرا؟!؟!

عجب..... بگذریمــــ :|

مادرشوهرشان گفتند :من این روتختی را برای تو درست نمودم کادو ات اما جلوی اسمشو نبر جانشان نمیدهم دیگر..... :| :|

آن شب به خانه جانمان برگشته و مشغول خانه تکانی برای ماه رمضان جان نمودیم....

پدر جانه جانان در گرما به خانه ام امد تا مدارکی برایم آورد.... :(

من هم به خرید رفته و هرچه بود آماده کردم برای پذیرایی از عشق جان....

اولین سحر ماه رمضان عجیب گریان بودم :(

کلی دعا نمودم.....

اولین روز هم خیلی خوب گذشت بسی حالمان زیباست.....

من ایمان دارم که خدایم برایم بد نمیخواهد.....

من دلم روشن است به رسیدن به آرزویم.....

خدایم دوستت دارم....... ❤


+من:جواد میدونی گاهی که ناراحتم میکنی،جوری ازت تنفر دارم که دلم میخواد داغم به دلت بمونه..... :(

اما گاهیم جوری عاشقتم که نمیدونم چجوری بهت حسمو برسونم..... :(

+همسری جان:ولی من وقتی ازت ناراحتم از تو بدم نمیاد از کارت بدم میاد......

+من:عاشقتم

+همسرک با قیافه ی لج درار :باشه (×_×) =( :|


تاریخ سه شنبه 18 خرداد 1395سـاعت 11:11 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

پنجشنبه صبح من اومدم خونه مامانم

همسری ام چون خونشون کارهایی داشتند رفت خونه مامانش

چون برای بار دوم حجامت کرد

پیاده روی براش ضرر داشت

گفتم نیاد و شب بمونه اونجا

و اما من :)

عصر با بابایی ومامان رفتیم فروشگاه اتکا و خرید کردیم برای خونشون

داداشم عصر گوشیشو گم میکنه

و بابام وقتی دید چقدر ناراحته باز رفتیم فروشگاه اتکا و براش یه گوشی خریدیم....

و از اونجا رفتیم نازی آباد و پیتزا و قارچ سوخاری خوردیم :)

از‌اونجا بابایی برام یه روسری قواره بلند مشکی به انتخاب خودم برام گرفت....

چون گاهی بامانتو میرم این روسری بهترین گزینه برای داشتن حجاب خوب می باشد :)

چندتا بادکنکم گرفتم :-)

اونشب از دست همسری ناراحت بودم و اصلا باهاش حرف نزدم‌.‌‌‌‌‌...

دلمم براش تنگ شده بود :(

این عادت لعنتی ...... :(

آره درسته.....

جوری عاشق شدم که تحمل دوریشو ندارم :(

شایدم ناراحتیم از دلتنگی بود....

یعنی قطعا از دلتنگی بود ..... :(

اونشب با بغض خوابیدم و گوشی خاموش کردم

در اوج نیاز دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم :(

صبح بیدار شدم رفتیم خونه ی دخترخاله ناهار اونجا بودیم

نی نی دختر خاله رو کلی بازی دادم :)

باهمسری کمی sms بازی نمودیم .....

برگشتیم خونه و بابا و مامان رفتیم خونه ی مادربزرگم

بعد که رفتیم خونه منتظر بودم همسری بیاد بریم بازار .....

اما اون ساعت ۶ sms داد

همسری:خوش میگذره در فراغ من؟

من: بله چرا که نه،به شما بیشتر خوش میگذره.

همسری: عه از کجا فهمیدی؟

من: تازه راه افتاددددددددی؟ :|

همسری: نه دیروز راه افتادم ؛)

من:اره دیگه معلومه خوش نگذشته،من دوساعته منتظرم بیای بریم بچرخیم،بله بیایم معلومه نمیبریم :|

همسری: باشه میام میچرخونمت...

و........

خیلی ناراحت بودم از دستش :| ....

وقتی رسید بخاطر حفظ ظاهر جلوی مامانم اینا عادی بودم

اما رفتیم اتاقم دمار از روزگارش در آوردم :| ......

پروسه این ناراحتی تا آخرشب بود....

که.....

آخر شب دلم دیگه داشت میترکید....

رفتم بغلش و ۵ دقیقه ای تو بغلش بودم.....

بعد گفت پتو بنداز سرما میخوری ....

گفتم:نه خوبه...

گفت:به خاطر خودت میگم بد سرما میخوری....

گفتم:مگه خاطریم دارم ؟ :)

گفت :آره زیاد .....اونی که خاطر نداره منم ....

کلی حرف زدیم و........ :)

صبح شنبه رفتم دکتر.......

برام عکس رنگی نوشت ..... :(

گفت ماه دیگه دوم یا سوم پریودت بیا و آمپول بزنی که زودتر حامله بشی...

میگن خیلی درد داره :(

قیمتشم بالاست.....

سه شنبه وقت گرفتم :(

از دردش نمیترسم میترسم واقعا بسته باشه یا مشکلی باشه ...... :(

کلی گریه کردم..... :(

اومدم خونه ی خودم مرتب کردم

رفتم دوش گرفتم خوشگلاسیون کردم همسری اومد....

عصر رفتیم بیرون گردو ،سس شکلات و جینگیلی ستاره و قلبی های رنگی برا تزئین کیک خریدیم

 مرباجان توت فرهنگی :) درست نمودم

الانم عطر خوش توت فرنگی تو خونمون پیچیده :)

البته از یه طرفم بوی قرمه سبزی

از یه طرفم بوی خوش برنج شمال میاد

وای که چه فضاییه...... :)



تاریخ یکشنبه 9 خرداد 1395سـاعت 09:19 ق.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلااااااااام من اومدم

ببخشید دیر اومدم :)

خدارو شکر زندگی بر وفق مراده ما خوشبختیم :)

خاله پری اومد دوباره شنبه باید برم دکتر که قرصهای تخمک گذاری بده.....

شنبه رفتیم خونه ی مادرهمسری عصر آبجی اومد و شام خوردیم رفتیم بوستان جوانمردان

مادرشوهری یهو افتاد زمین -_-

طفلک همینجوری کمرو واریس پا و و و ....

بااین اوصاف اون شب دوساعت راه رفتیم

من کمرم شکست چه برسه مادرشوهربنده خدا

فردا صبحانه رو خوردیم و با برادرشوهرو همسر با پلی استیشن ۴ بازی رزمی کردیم من چون کدهاشو بلد نبودم همینجوری تند تند دکمه هارو میزدم و امون نمیدادم و میبردمشون :))))

آماده شدیم رفتیم کاخ سعد آباد ^_^

خیلی قشنگ بود ^_^

البته همه جارو نگشتیم چون مادرشوهرم بود و کمرش درد داشت...

بعداز کاخ ما ایستگاه اتوبوس سوار شدیم بریم خونه

تو مترو همش غر میزدم تو منو نبردی شربت جشن بخورم :(

من دلم شربت میخواد ..... :(

از مترو پیاده شدنی دیدیم یجا دارن شربت میدن :)

بدو بدو رفتیم به سوی شربت ^_^

خودمان را در شربت غرق نمودیم :)

مامان رفته بود بله برون پسرخالم

من شام درست کردم و خوردیم خوابیدیم

صبح من بیدار شدم رفتم خونه مادر بزرگ پیش دخترعمو

بعداز اونجا رفتیم خونه ی پدربزرگم خالم اینا اونجا بودن دخترخالم برای بار دوم حاملس ....

اما به ما نگفته بودن من هم تبریک نگفتم ......

دیروز‌با بابا رفتیم نازی آباد که عکسو بگیرم که نبودن

خیلی معطلمون کردن......

همینجوری دور دور میکردیم که یه مانتوی توپی توپی خوشگل دیدم باباجونم خرید برای تولدم.....

دوستی دارم هرروز بهم تبریک میگه تولدم رو

میگه :میخوام هرروز بگم تا ذوق زدت کنم......

دخترعمویی گلم برام پک ظرفای مسافرتی خریده :-*

حقوقمون ۲۸ ریختند و تا امروز ۲۰۰ داریم تاسر برج :)

خب این یعنی کادویی در انتظارم نیست

یعنی خب دلم نمیاد ازش کادو بگیرم :)

راضیم به رضای خدا :)

فدای سر همسرکم ان شاالله جبران میکند.....و قطعا جبران خواهد نمود.....

امروز کولرمان را راه اندازی نموده....

یه جوری دارم رو خودم کار میکنم که از دیگران ناراحت نشوم

یعنی اگر کسی ناراحتم کرد به جای غصه و خودخوری درجا ضربه فنی نمایمش تا باشد شاخ نشود......

حس روزهایم این است که شوهرک خیلی دوستم میدارد.....

امروز با سیم کارت جدید بهش sms دادم:

من:افتخار اشنایی میدید؟ :)

گل جان: زن من میشییی؟

من: نه که نمیشم،نه که نمیشم -_- :)

گل جان:چرا نمیشی؟چرا نمیشی؟

:| :| :|

منتظر ادامه اید؟

نباشید آقا شارژم تموم شد گندزده شد تو احساسات پاکم ...... :|

امشب کلی بغلم میکرد.... بوسم میکرد :)

سر به سرم میذاشت.....

خدایا شکرت بابت همه چیز

خداجوووووون آرزوهامونو برآورده کن........

تاریخ سه شنبه 4 خرداد 1395سـاعت 11:20 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلاااااام من حالم بهتره.....

بخاطر شما برگشتم...... ^_^

به بعضیا سر زدم که به وبم میاند و برام وقت میذارن

وبلاگ همه رفتم همشون پست گذاشته بودند اما به وب من نیومدند من هم تا نیان نمیرم ..... پس دلخور نشید.....

من پاکشون نمیکنم از لینکام تا خودشون بگن.....

خانومچی گفتی خوابمو دیدی چه شکلی بودم :))))؟

عکسمو مینشونمت :)))))

عفت گلی ببخش ناراحت شدی عزیزترینم همیشه وقتایی به یادم بودی که فکرشم نمیکردم مخصوصا زمانی که از حرم آقا زنگ زدیو گفتی دعا کن .... :)

امیدوارم به زودی به تمام آرزوهات برسی عروس صبورم

خانوم خونه جان ممنونم از پیامت....

دریا خانوم من نمیشناسمت گفتی خاموش میخونیم چشم مینویسم......

و اما اتفاقات این چندوقت.....

+رابطه ی مان گوش شیطان کر بامادرشوهر بهتر شده...

یعنی پیش قدم شدم خودم.....

+یک دکتر متخصص نازایی پیدا نمودیم که داروهای جدیدی داده.....

این دکترهای کشکی ساده هیچ کاری جز موش آزمایشگاهی نمودن ما ندارند .....

و از ما برای کسب تجربه استفاده می کنند....

+دووووستان من گفتم من مشکل نازایی ندارم....

اما متخصص نازایی که رفتم به این دلیل بود که

+پسرخاله یمان ناگهانی خبر نامزد کردنش امد...‌بادا بادا مبارک بادا...

+رفتیم آتلیه عکس گرفتیم :)

.

.

.

+منو همسر درحال برگشتن از مسجد به خانه

همسری:اینجوری چقد خوشگلتری

من بی آرایش:خخخخخخ بابا رمانتیک

همسری:نه بی آرایش قیافت معصومیت داره

تاریخ دوشنبه 27 اردیبهشت 1395سـاعت 09:27 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

MisS-A

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ