▓▒░ ¨°•○●♥هم مسیر بهــشت♥●○•°¨ ░▒▓

زندگی سه نفره ی ما


احساسے کہ دارمـ بهتـ عالیہ❥
دوستـ دارمـ قدر دنیا کہ میگنـ آخر ندارهـ❥
دوسمـ دارے یہ جورایی کہ هیچکسـ باور ندارهـ❥


تاریخ شنبه 28 شهریور 1394سـاعت 11:21 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

خیلی جالبه امروز ۲۷ نفر از وبم بازدید کردن اما هیشکی یه سلامم نداده...
زین پس رمزی مینویسم...

تاریخ یکشنبه 4 شهریور 1397سـاعت 01:43 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلام میبینم که نمیاید سر بزنید
عیبی نداره مدتیه دلم حرف زدن میخواد...
اینجا مینویسم مهم نیست خونده بشه یانه ...
مهم اینه نوشتن اروم ترم میکنه...
من اومدم تهران خونه ی مامانم...
این چندروزمون به گشت وگذار تو بازار گذشت...
میخواستیم برای دختری لباس خونگی بخریم...
قیمتا سر سام آور بودن...
 امروز اومدیم خونه مادر شوهر...
حرف میزد ...گفتم لباس خونگی ها چقدر گرون شده...
باید برای لیا لباس زمستونی بخرم..
یهو میگه پس تو سیسمونی چی خریدی... :|
جاریت تا ۱۰سالگی لباس خریده...تازه وظیفه اس لباس زیاد میدن...
منم گفتم :جاری باباش میوه فروشی داره پولداره بخره...
منم بابام شکر خدا کم نذاشت...درحد توانش بهترینارو خرید
بعدشم قرارنیس که لباسا اندازش بمونه بالاخره کوچیک میشه... :|
اینجوری باشه باید جهازشم بابام بده
تازه اخرش میگه ناراحت نشیا منظور نداشتم ... :|
حتی برادرشوهر کوچیکه گف ناراحت نشو 
همسریم گف چرا دیگه ناراحت شد...

خیلی ناراحت شدم...
خیلییییی.....
همیشه اطرافیانو با حرفاش میرنجونه...
اصلا فکر نمیکنه قبل حرف زدن...
بیزارم ازش....
تازه چند روز پیش ها
که ازاردبیل اومده بودن زنگ زدم عید قربان رو تبریک بگم
بهم میگه به شوهرت زیاد کار نداشته باش بذار استراحت کنه...
حالاشوهرمن اونروز کلا استراحت بود...
بعدشم اصن به تو چه؟بعدشم مثلا میخواد کوه جا ب جا کنه؟
خلاصه از امروزش منتظرم همسری که ازهیچی خبرنداره بیاد باهام راجب اون موضوع حرف بزنه...
اونوقته ک ببینم همسری رو پر کرده زنگ میزنم جدوابادشو میارم جلو چشش
من اصلا ادم این حرفانبودم 
امااین زن کاری باهام کرده ک اینجوری عصبی شدم...
ازش متنفرم...
برای عروسی بلایی سرم آورد که روزای اول عروسی هرروز شبم اشک و گریه بود
دوروز بعد عروسی خبردادن دستش شکسته...نمیگم نفرین من بود..اما خدا جای حق نشسته...
تازه قراره همسری چندروزی ام باز بره ماموریت اینبار ازطرف اداره اش... :|


تاریخ جمعه 2 شهریور 1397سـاعت 04:45 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

همسری دیشب ساعت ۳ شب بود اومد 
حسابی بغلش کردم 
سریع سراغ دختریشو گرفت رفت اتاق
لیا خواب بود باخنده نگاش میکرد بوش میکرد
شام نخورده بود
قرمه سبزی پخته بودم خوردش گف خیلی خوشمزه شده 
خوابیدیم 
صبح لیا ۶ بود بیدار شد اما هیچی نمیخورد به زور شیرشو دادم خورد بعدشم بردمش حموم تا ساعت ۱۱ بخوابه و ماهم بخوابیم...
بیدارشدیم دختریو بردیم  بهداشت قد و وزن
خداروشکر همچیش خوب بود...
گفت دندونش هم حالا حالا درنمیاد... :|
رفتیم تره بار خرید کردیم کمی نشاسته و موز خریدم تا واسه دختری فرنی نشاسته وموز درست کنم...
فردام میرم خونه مامانم اینا
الانم برم جارو بکشم خونه رو...
تاریخ سه شنبه 30 مرداد 1397سـاعت 03:53 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

تو دلم خیلی با مادرشوهر جنگ کردم...
الان چند روزه شوهرمو برده ازش کار میکشه...
من فقط حرفم اینه که شوهرمن یه زنو بچه تنها تو خونه داره...
اصلا شرایط رفتن به جایی اونم ۵ روز رو نداره... :|
گفت یکی دوروزس اما الان ۵ روزه...
اخه همچینم میگه برای سفر میریم اونجا ....
اخه کجا یه اتاق بی هیچچچچچ امکاناتی وپراز حشرات وغورباقه 
حتی سرویس بهداشتی و حموم هم نداره...
من تحمل کنم 
بابچه چطور سر کنم؟!
اردبیل باهوای سردش...اونجام امکانات گرمایشی نداره...
بگذریم
دلم میخواد زودتر دندونای عروسک مامان دربیاد تااز اذیت هاش کم بشه..

تاریخ دوشنبه 29 مرداد 1397سـاعت 12:04 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلااااام 
اول هفتتون بخیر
پنجشنبه بود همسری شب رفت
قبلش هم سعی میکرد از ناراحتی درم بیاره
عصر بردمون بیرون غذامون رو خوردیم کلی خوراکی خرید و رفت
همش میترسیدم لیا اذیتم کنه که شکر خدا دخملی اذیتاش مثل قبل بود
جمعه خوابوندمش رفتم به گلام  رسیدگی کردم حسابی داغون شدن

کلی باهاشون ور رفتم تا تر گل ورگل شدند
بعدشم برای خودم بساط سوپ جوی خوشمزه ردیف کردم 
عصر هم بابایی اومد :)
باکلی خوراکی
بردمون بیرون یه فالوده بستنی و یه پیتزا مهمونمون کرد...
شب هم برگشتیم لیا خوابید
وبا بابا فیلم مصادره رو دیدیم...
امروزم بابا پیشم میمونه ...
خیلی دلم یه مسافرت میخواد کاش بتونم بریم 
یعنی همسری بیاد مجبورش میکنم ببرمون... :)
.
.
.
یه چیزی بگم...
راستش من مادر همسرو بخشیدم...
اما یه سری کاراش که یادم میاد خیلی اذیت میشم حس بد تنفر به دلم برمیگرده...
خب  تو عقد و عروسی کارایی کرد که حسابی داغون شدم...
چه کنم ارامش به دلم برگرده و این شخص اصلا برام مهم نباشه...

تاریخ شنبه 27 مرداد 1397سـاعت 02:39 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلام 
تاخیرم بخاطر شرایط دختری بود...
متاسفانه شرایط بدی رو میگذرونیم 
دندون دراوردنش یه طرف ... بیخوابی ...کم غذایی و شیرنخوردنش یه طرف داره آزارم میده..
عکسای اتلیه شو گرفتیم خیلی خوب شد...
دختری ما میتونه بگه ماما بابا...
میتونه وقتی دمر هست بچرخه 
هی تلاش میکنه سینه خیز بره....
و میتونه یکم بشینه....
اما واقعا از بی فکری مادرشوهر خیلی کفری ام
بااین شرایط سخت لیا  میخواد همسری رو ببره اردبیل چون کسی نیست ببرتش...
من اگه لیا اذیتم نمیکرد حرفی نداشتم 
اما اگه  مسائل دندون دراوردنش شروع شه من دست تنها چه کنم...
۵ روز میخواد منو تنها بذاره ...
از طرفی هم دلتنگی برای همسری...
من خیلی وابسته ام بهش...
میدونه من خونه ی مامانم نمیرم بخاطر پرنده..
اوناهم نمیتونن بیان ...
خدایی کار درستیه یه پسر مجرد داره بگه شوهری ببرتش؟
ازشون متنفرممممممممممم از ته دلم ...
التماس شعور یکم فقط ....ازش دارم 
تاریخ چهارشنبه 24 مرداد 1397سـاعت 02:30 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

خداروشکر خودمو باز جمع وجور کردم کردم
فردا باید برم خونه ی مادرشوهر
اصلا راحت نیستم کاش زود بگذره زمان....
شنبه ام لیا رو میبرم آتلیه چندتا عکس بگیرن ازش اگه همکاری کنه...
یه چندروزی نیاز ب گردش واستراحت دارم کاش بشه...لیاهم همکاری کنه.... 
تاریخ پنجشنبه 4 مرداد 1397سـاعت 04:24 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

★بالاخره بعداز یه مدت طولانی رفتم یه رنگ خریدم موهامو رنگ کردم
.
★بعداز زایمان حس میکنم خیلی اعصابم ضعیف شده...
هرچند لیابانو هم اصلا مراعات نمیکنه...
گاهی آنقدر بهونه ی الکی میگیره وجیغ فرابنفش میزنه دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار... :(
.
اصلا بحث این نیست که خسته شدم نه...
اما الان دقیقا ۶ماهو ۲۳ روزه که تک و تنها دارم بااین مشکلات شیرین کنار میام...
هیچکس هیچکس رو ندارم کمک حالم بشه‌‌‌‌...
خونه مامانمم چون داداشم یه پرنده خریده و نمیفروشه نمیتونم زیاد برم...چون اون لعنتی پرز های پرش و الودگیش برا لیا خوب نیست...دائما آزاده توخونه... :(
این کم دیدنشون خیلی اتیشم میزنه....
این نیز بگذرد...

.
.

★ابروهامو میکروبلیدینگ کرده بودم اما ریخت :(
قرار شد برای ترمیمش سایه دائمی بزنه... :)
.
.

تاریخ دوشنبه 1 مرداد 1397سـاعت 12:57 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلااااااااااااام
اینجا چقدر ساکته و سوتو کور
من یه تنه فدای معرفتتم خانوم خونه جان

آخه انسان به این ماهی مگه دااااااریم؟؟؟؟؟؟
نه که نداریم فررررررررررررشته ای
این چندماه اتفاقات زیادی افتاد که نمیدونم از کجا شروع کنم برای گفتنش
اما هنوز مادر نشدم و کمتراز قبل تو فکرشم.....
خداروشکر روزگار خوش میگذره.....
من هرروز عاشقتراز دیروزم
خدارو شکرمیکنم بابت خوشبختی امروزم....
تاریخ دوشنبه 29 آذر 1395سـاعت 12:40 ق.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلاممممم
آقا من دچار دوگانگی رفتاری نیستما
اما اومدم یکم از احوالاتم خدمت خانوم خونه جان بگم :)
ماه پیش تو گیر و دار مراسمای فوت مادربزرگ
نبودن همسر یک طرف
غصه ی مادربزرگ یک طرف
دراین حوالی آقا جانم لطفش باز هم شامل حالم شد....
باز‌رفتیم زیارت منو جانا❤
خیلی عالی بود .... ان شاالله قسمت شما شه...
این روزهام خونه تکونی کردم....اتاق خواب را بردیم به اتاق دیگر...
خیلی خیلی زیبا چیدیمش....
ببخشید اجی جان انقدرمهربونی دلم نیمد بخاطرت ننویسم ...
البته ممنوووووون که میخونیما...❤❤❤
امیدوارم زودی آقا جان زیارت قسمتت کنه....و کلی اتفاقات خوب 

اینستاگرام:
_i.am_fatemeh
تاریخ شنبه 10 مهر 1395سـاعت 12:16 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلام

ببخشید دوستان گلم من خیلی دل و دماغ نوشتن ندارم

چندین بار هی خواستم ننویسم باز بخاطر حرف بعضی ازدوستان برگشتم

خیلی سعی کردم منظم بنویسم اما وقتی حسش رو ندارم ....ندارم....

دیگه واقعا میخوام ننویسم تا زمانی که دل و دماغ گذشته اومد سراغم...همتونم میتونید از لینکاتون پاکم کنید....

من ب وبم سرمیزنم خوشحال میشم اگه رمز پستای رمزدارتونو بهم بدید و قطعا نظر هم خواهم گذاشت :)


اگر هم دوست نداشتید فدای سرتون

خیلی دوست داشتم عکسای عروسی خانومچی جان رو ببینم....باز هم اگه دوست داشت رمز بده :

امیدوارم هرجا هرهستید خوشحال و خوشبخت باشید

دوستانی که دوست داشتند میتونند ازطریق اینستاگرام باهام درارتباط باشند....

این هم ای دیم:

_i.am_fatemeh

در پناه حق خدانگهدار❤



تاریخ یکشنبه 21 شهریور 1395سـاعت 02:00 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

این ماه نحس شد برایم با ماموریت دوهفته ای همسر

و وحشتناک تر از اون فوت مادربزرگم......

حرفی نیست جز درد...

دلتنگی.....

غصه.......

چقدر تنهام....تنهام.....تنهام


تاریخ یکشنبه 14 شهریور 1395سـاعت 01:02 ق.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

این هم به درخواست شنل قرمزی جان ببخشید دیگه من سیستمم خرابه نتونستم عکس رو ادیت کنم -_-

http://www.upsara.com/images/53th_p_20160828_110016_1.jpg

http://www.upsara.com/images/7loc_p_20160828_105938_1.jpg

تاریخ یکشنبه 7 شهریور 1395سـاعت 11:30 ق.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلام

+بالاخره تک پوش و انگشترمو خریدم....

تک پوشم شد یکوسیصد....انگشتر چهارصدوشصت و هفت..

با یه قیمت خوب از یه مکان خوب خریدم ....

+هرکی خواست طلا بخره تو تهران آدرسشو بهش میدم :)

+مامان همسری اینا رفتن مشهد وماشینشون دست ما بود....

+یه عروسی ناخواسته و اجباری رفتیم....

+یه سرهم رفتیم دماوند خونه ی آشنای مامانم

خیلی خوش گذشت کلی باداداشی و همسری خندیدیم و رفتیم گشت زدیم.... بهم کادو پاگشایی یه شیرینی خوری قشنگ دادن و چون گوسفند قربانی داشتند به ماهم کلی گوشت قربونی دادند...

+این چندشبی که ماشین دست ما بود هرشب میرفتیم پارک یا گردش خیلی خوش میگذشت.... :)

+همسری یه سفر رفت اصفهان و برام گز و پولکی اورد

+سوغات مشهد هم یه تی شرت زیبا و خرده ریز ها اورد مادرهمسرجان

+حرف مسافرت اردبیل به پیش اومده .... یادش بخیر پارسال خیلی خوش گذشت ..... باشد که امسال هم برویم....

تاریخ شنبه 6 شهریور 1395سـاعت 07:53 ب.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

سلام عزیزان

+بالاخره باشگاه ثبت نام کردم رشته ی فیتنس

+چهارشنبه پیش مثل سه ساله گذشته با باباجونم تولدخانوم رفتیم قم و جمکران زیارت خیلی زیارت خوبی بود :)

+همسری ام ازاونور رفت خونه مادرش

+جمعه صبح رفتیم خونه ی دخترخالم ناهار اونجا بودیم

+قرار شد عصر برم خونه وهمسر هم از خونه ی مادرش بیاد...

‌اما اصلا حس خونه رفتن رو نداشتم به همسری گفتم:امشبم تو بمون خونتون فردا بریم خونه

اما گفت:نه برنامه ریزی خواب و غذام بهم ریخته هم اینکه دلم برات تنگ شده....

عصری پیام داد:فاطمه جان من خیلی بی حالم میشه فردا بریم خونه...

منم گفتم :آره عزیزم....

به مامانمم گفتم:من امشب اینجام شام بریم خونه ی خاله اینا

+شب شد و رفتیم پسر سه ماهه دخترخاله همش بغلم بود اسمش (علی)

کلی ام حرف زدیمو خندیدیم...

آخر شب هم یه سر رفتیم خونه بابابزرگم دایی اینام اومدن

+شنبه صبح من سریع اومدم خونم رفتم باشگاه

+وقتی همسری اومد بغلم کرد و کلی سربه سرم گذاشت وگفت:دلم برات تنگ شد....

+یک شنبه بعد باشگاه رفتم آرایشگاه ابرومو برداشتم و رنگ مو خریدم

+مامانم زنگ زد و گفت:خاله اینا و دایی اینا همشون خونه ی دخترخاله ان....

آقا خب من چه گناهی کردم :(

منم دلم میخواست تو جمعشون باشم :(

زنگ زدم همسری طفلی و اجازه ی رفتن را صادر نمود

لباس مهمونیامو پوشیدم و خوشگلاسیون کرده راه افتادم...با کلی وسایل...

وقتی رسیدم خاله بزرگم که دیر به دیر میبینمش و تو قم زندگی میکنه...یهو گفت:فاطمه چه خوشگل شدی ....


+همون روز خاله پری هم امدند با دلدرد

+عصر حاظر شدیم شام رفتیم خونه ی خالم همه اونجا بودن...

+دوشنبه مراسم مامانم بود،برای تمام شدن سربازی داداشم مولودی امام رضا گرفت...

+ناهارهم مهمون داشتیم....

+من کارا رو کردم و ساعت :۳ مولودی شروع شد

+ازآشناهای قدیمی مامان که دیر به دیر میبینیمش اما آشناییشون خانوادگیه اومدن بودن برای کادوی عروسیم یه سرویس چای خوری دادند و ۵۰ تومان پول :))))

کلی ام گفتن:چقدر ناز شدی....

عکس عروسیمو هم دیدن میگفتن:شکل باربی شدی ^_^

مولودی خیلی خوب برگذار شد...

+عصرهمه رفتن کلی کار موند که انجام دادم....

+سه شنبه دختر،دخترداییم عمل داشت و عملش خطرناک بود و ممکن بود نصف صورتش فلج شه :(

+منم کلی استرس داشتم براش به کلی آدم هم سپردیم براش دعا کنند....

+روز سوم پریودمم بود رفتم دکتر آمپولای و قرصای حاملگی رو شروع کرد

+۸۵ تومان پول داروها شد :(

+عصر خبردادند عمل خداروشکر باموفقیت تموم شده

و قدرت دعا رو اینجا بود که فهمیدم....

+عصر راه افتادم سمت خونه...


+میگم یه وقت زشت نباشه زمانی که من میخواستم طلا بفروشم قیمت طلا گرمی ۱۰ هزارتومن بود :|

الان که من میخوام بخرم هی میشه ۱۱۲ هی میشه ۱۱۴



تاریخ چهارشنبه 20 مرداد 1395سـاعت 11:21 ق.ظ نویسنده فاطمـهـ نظرات()| |

MisS-A

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ